..
منوي اصلي
لينکهاي سريع

موضوعات

عمومی(۱۱۸)

همسران(۱٠٩)

ترفند کامپیوتر(٩۳)

داستان(٩٢)

مذهبی(٧٩)

عشق(٥٤)

ورود آقایان ممنوع(۳٩)

برنامه موبایل(٢٩)

کتاب(٢۸)

پزشکی(۱۳)

انسان شناسی(۱۳)

آموزش(۱۱)

ماه رمضان(۱٠)

خود شناسی(٩)

رابطه با جنس مخالف(٩)

اس ام اس(۸)

عکسهای دیدنی(۸)

ماه مبارک رمضان(٧)

آموزش آشپزی(٦)

مادر(٦)

ترفند موبایل(٦)

بازی موبایل(٦)

عکس و اس ام اس(٦)

برنامه کامپیوتر(٥)

همسرداری(٥)

دعا و نیایش(٥)

روابط زناشویی(٤)

زندگی بزرگان(٤)

جنس مخالف(٤)

قران(٤)

طالع بینی(٤)

راز مردان(٤)

حقیقتی نامریی(٤)

انتظار ظهور(٤)

انسان سناسی(٤)

برسی موبایل(۳)

رازهای جوانی(۳)

آموزش وبلاگ نویسی(۳)

برترینهای راک(۳)

زنگ تفریح(۳)

نیمه شعبان(۳)

ایرانسل(۳)

خوراکیها(۳)

مسائل جنسی(٢)

کد جاوا(٢)

شب قدر(٢)

جنگ تحمیلی(٢)

زنانه(٢)

طنز(٢)

هک(٢)

زندگی نامه(٢)

تست هوش(٢)

اعتماد بنفس(٢)

مردانه(٢)

عید مبعث(٢)

شبهای قدر(٢)

اس ام اس ماه رمضان(٢)

اس ام اس نیمه شعبان(٢)

کدهای سیم کارت(٢)

wwwrefahiir(٢)

جدول زمان بندی فوتبال2010(٢)

دانستنیهای(٢)

زنان نیمه برهنه(٢)

شوهرداری(٢)

جام جهانی فوتبال 2010(٢)

جمعه وانتظار(٢)

خریدکارت شارژ(٢)

قران و پندها(٢)

احیا وشب زنده داری(٢)

راه کار زندگی(٢)

روابط جنسی سالم(٢)

جمعه دیدار(٢)

جدول زمان بندی بازیهای فوتبال2010(٢)

جدول کامل پخش زنده بازیهای فوتبال 2010آفریقای جنوب(۱)

محرم وعاشورا(۱)

محرم وحسین(۱)

ipad2(۱)

روزاول مدرسه(۱)

خداروشکر(۱)

نماز اخرین جمعه رمضان کریم(۱)

نمازی برای جبران نمازهای قضا(۱)

جبران نمازهای فوت شده(۱)

بی انتهایی لطف وکرم خداوند(۱)

داستان مدرسه(۱)

قصه باران(۱)

بارانیم(۱)

مدیرخوب(۱)

مدیریت خوب(۱)

ویژگی مدیریت(۱)

جیلبریک آی پد2(۱)

iphone ipad(۱)

مردان بهشتی(۱)

بهشت جاودان ما(۱)

شبهای تنهایی(۱)

شیفتگان سعادت(۱)

هدف از زندگی(۱)

خالق انسان(۱)

شبهای دعا(۱)

میدونماما(۱)

شاهدان عذاب قبر(۱)

شعر عید فطر(۱)

علی(ع)در جوانی(۱)

راه سعادت(۱)

wwwncrir(۱)

ثبت حساب خانوار(۱)

دریافت یارانه(۱)

حفاضت از مرزهای ایران اسلامی(۱)

سوابق جنگ ایران و عراق(۱)

شروع مدارس(۱)

سعادتمندی(۱)

فضیلتهای شب قدر(۱)

رمضان و شب قدر(۱)

آخرین جمعه(۱)

شارژایرانسل(۱)

پسر شرور(۱)

فوائد خواب(۱)

پوشش و عفاف(۱)

سامانه اعلام حساب خانوار(۱)

فارسی وانfarsi 1(۱)

اهداف فارسی وان(۱)

متن کارت عروسی(۱)

روزه در اسلام(۱)

فوائد روزه(۱)

روزه وادیان(۱)

رمضان وشیطان(۱)

شارژهمراه اول(۱)

فرزندخواندگی(۱)

مفهوم عید(۱)

دانستنیهای عید(۱)

بانک رفا(۱)

عید سال(۱)

روابط همسران(۱)

شماره خوشه(۱)

مرکز آمار(۱)

طرح یارانه(۱)

فقط اس ام اس(۱)

شماره حساب شبا(۱)

دریافت شبا(۱)

شبا چیست؟(۱)

کارایی شبا(۱)

شماره تلفن بانک بانکها(۱)

تماس با بانک(۱)

مجموعه تلفن بانک(۱)

دیکشنری قدرتمند فارسی به انگلیسی(۱)

دیکشنری قدرتمند(۱)

ثبت شماره حساب برای دریافت یارانه(۱)

irancel(۱)

طرح طلایی ایرانسل(۱)

دماغ بزرگ(۱)

http://wwwmciir/web/guest/home(۱)

مبعث رسول(ص)(۱)

http://persianblogir(۱)

ایمپلت(۱)

میلاد فاطمه زهرا(س)(۱)

دانلود نرم افزارفوتبال 2010(۱)

farsi 1(۱)

پرداخت یارانه(۱)

نرم افزار نوکیا ان97و5800(۱)

بازی نوکیاان97و5800(۱)

جدیدترین نرم افزارها و بازیهای نوکیا(۱)

نوکیا ان 97و5800(۱)

هارد به رم(۱)

امضاء نامه ها در جیمیل(۱)

ویندوز سخنگو(۱)

تبریک نیمه شعبان(۱)

عذاب قبر(۱)

farsi1(۱)

آغاز سال تحصیلی(۱)

کارت عروسی(۱)

استخاره فال(۱)

ارور مودم(۱)

آفرینش انسان(۱)

شکر خدا(۱)

اس ام اس بدون شماره(۱)

خاطرات مدرسه(۱)

جبر و اختیار(۱)

شارژرایگان ایرانسل(۱)

فرش ایرانی(۱)

همراه بانک(۱)

نرم افزار هک(۱)

بارون بارون(۱)

خلقت انسان(۱)

حمله با بلوتوث(۱)

حافظه رم چیست؟(۱)

باب مارلی(۱)

سلطان راک(۱)

حدیث روزه(۱)

لوازم آرایشی(۱)

دندان پزشکی(۱)

اعمال شب قدر(۱)

تلفن بانک(۱)

هفته دفاع مقدس(۱)

حقیقت شب قدر(۱)

تبریک عید فطر(۱)

عیدفطر(۱)

عید فطر مبارک(۱)

خریداینترنتی(۱)

کودک آزاری(۱)

تلخ و شیرین(۱)

تقویت حافظه(۱)

آزادی زنان(۱)

شیاطین(۱)

هک موبایل(۱)

روز مادر(۱)

افزایش سرعت سیستم(۱)

پرشین بلاگ(۱)

همراه اول(۱)

آموزش هک(۱)

خلیج فارس(۱)

روز زن(۱)

جوانان(۱)

آمار(۱)

وبلاگ(۱)

محرم(۱)

باران(۱)

بیوگرافی(۱)

ماه محرم(۱)

مدیریت(۱)

جنگ ایران و عراق(۱)

توبه(۱)

حقوق زنان(۱)

اس ام اس جدید(۱)

عقد موقت(۱)

شبهای مهتابی(۱)

امام حسن(ع)(۱)

طلاق(۱)

نجوم(۱)

حضرت علی (ع)(۱)

عمل بینی(۱)

بهشت(۱)

مدرسه(۱)

روانشناسی(۱)

ویندوز(۱)

حجاب(۱)

ستاره شناسی(۱)

پیام سال نو(۱)

تبریک سال نو(۱)

اختیار(۱)

برنامه کامپیوتر(۱)

تبریک عید(۱)

سال نو(۱)

گناه(۱)

افسردگی(۱)

زن در اسلام(۱)

خلیج همیشه فارس(۱)

کد مخفی(۱)

اوقات شرعی(۱)

apple(۱)

persian gulf(۱)

افزایش سرعت اینترنت(۱)

انتقال اعتبار ایرانسل(۱)

کد ایرانسل(۱)

طالع بینی شخصی(۱)

عاقبت بخیری(۱)

آرشيو ماهانه
بهمن ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸

لينک دوستان

حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ
دختر ایرانی در قرن بیست و یک
گاهی به آسمان نگاه کن
زن ومرد دو عاشق اللهی
دختر پسرهای بهشتی
خاطرات کوچکی بزرگ
بهترینها برای بهترینها
الله سلطان یکتاست
هرچی تو بخوایی
دوست من سلام
بخوان و لذت ببر
نسرین هاشمی
قصه های بیرنگ
عاشق همه خوبا
بار امانت آسمان
پیشی ایرونی
رازهای هستی
لبخند ایرانی
آنچه هستم
محسن یگانه
بانوی شبگرد
دنیا دو روزه
شعروادبیات
تفریح سرا
بادبادک باز
طلوع باران
بهووووونه
جن گیران
دکترآینده
دنیای زیبا
درخت انار
عاشقانه
پسر تنها
اورانوس
نارنجی
شکرانه
شادی
سیما
صبا ن



لوگوی دوستان


تبليغات





آیا می دانید ....؟

آیا می دانید : زنبور از بوی عرق بدش می آید و به کسی که بدنش بو بدهد یا عطر زده باشد حمله می کند؟

آیا می دانید : کتاب رکوردهای گینس ، رکورددار دزیده شدن از کتابخانه های عمومی است.

آیا می دانید : نعناع سکسکه و تنگی نفس را شفا می دهد؟

آیا می دانید : زمین با سرعتی معادل صدوهشتاد هزار کیلو در ساعت دور خورشید می چرخد.

آیا می دانید : خوردن یک سیب اول صبح ، بیشتر از قهوه باعث دور شدن خواب آلودگی می شود؟

آیا می دانید : که موریانه ها قادرند تا ۲ روز زیر آب زنده بمانند.

آیا می دانید : برای جلوگیری از جوانه زدن سیب زمینی باید درون سبد آن یک عدد سیب قرار دهید؟

آیا می دانید : مارها ناشنوا هستند و احساس آنها از محیط اطرافشان براساس ارتعاشاتی است که از زمین دریافت میکنند.

آیا می دانید : فنلاند بهترین آب نوشیدنی و هندوستان بدترین آب نوشیدنی را دارد.

آیا می دانید : نوزاد بیش از ۳۰۰ استخوان دارد که با رشد بعضی از آنها به یکدیگر جوش می خورند؟

آیا می دانید : لایه بیرونی پوست انسان هر ۲ هفته یکبار با سلول های جدید تعویض میشود؟

آیا می دانید : قدمت سیلک کاشان در ایران به ۱۰ هزار سال پیش بازمی گردد.

آیا می دانید : والت دیسنی از موش می ترسید.

آیا می دانید : چین بیشتر از هر کشوری همسایه دارد ، چین با ۱۳ کشور هم مرز است؟

آیا می دانید : مادر و همسر گراهم بل ، مخترع تلفن ، هر دو ناشنوا هستند.

آیا می دانید : بدن انسان قادر است در ظرف یک ساعت دو لیتر عرق تولید کند!؟

آیا می دانید : با چشم غیرمجهز به دوربین یا تلسکوپ ، شش هزار ستاره را در آسمان می توان مشاهده کرد؟

آیا می دانید : در سال ۱۹۹۶ ، ۳۱۵ مورد اشتباه در دیکشنری معروف وبستر وجود داشت.

آیا می دانید : شکلات بر عصب و قلب سگ تاثیر بدی دارد ، با کمی شکلات می تواین یک سگ را کشت.

آیا می دانید : یک قطره الکل ، عقرب را دیوانه می کند و سبب می شود خودش را نیش بزند و بکشد.

آیا می دانید : مایع موجود در نارگیل نارس را می توان به جای پلاسمای خون استفاده کرد.

آیا می دانید : درخت بلوط تا قبل از پنجاه سالگی میوه نمی دهد.

آیا می دانید : بنای برج دوقولوی تجارت جهانی نیویورک به دست ۲ ایرانی بنا شد.

آیا می دانید : عریض ترین آبشار جهان ، آبشار “خن ” در لائوس است که ۱۰ کیلومتر عرض و ۱۵ تا ۲۰ متر ارتفاع دارد.

آیا می دانید : نیکوتین سیگار به سرعت جذب خون می شود و در مدت سی ثانیه به مغز می رسد و بر سلول های عصبی اثر می گذارد؟

آیا می دانید : علت شناور شدن یخ روی آب این است که مولکول آب در حالت یخ زده جای بیشتری می گیرد ؛ بدین علت ، آب یخ زده سبک تر از اب جاری است.




کلمات کلیدی :عمومی، همسران، داستان

نوشته شده توسط صادق در ٢٧ شهریور ۱۳۸٩

نظرات ()

شاهد غذاب قبر

شاهدی بر عذاب قبر
عذاب

حضرت‌ استاد علاّمة‌ طباطبائی(ره)‌ نقل‌ کردند از مرحوم‌ آیة‌ الحقّ عارف‌ عظیم‌ الشَّأن‌ آقای‌ حاج‌ میرزا علی‌ آقا قاضی‌ رضوانُ الله‌ عَلیه‌ که‌ میفرموده‌ است‌:

در نجف‌ أشرف‌ در نزدیکی‌ منزل‌ ما، مادر یکی‌ از دخترهای‌ أفندی‌ها فوت‌ کرد. [1]

این‌ دختر در مرگ‌ مادر بسیار ضجّه‌ میکرد و جدّاً متألّم‌ و ناراحت‌ بود و با تشییع‌ کنندگان‌ تا قبر مادر آمد و آنقدر ناله‌ کرد که‌ تمام‌ جمعیت‌ تشییع کنندگان را منقلب‌ نمود. تا وقتی‌ که‌ قبر را آماده‌ کردند و خواستند مادر را در قبر گذارند فریاد میزد که‌ من‌ از مادرم‌ جدا نمی‌شوم‌ ؛ هر چه‌ خواستند او را آرام‌ کنند مفید واقع‌ نشد.

دیدند اگر بخواهند اجباراً دختر را جدا کنند، بدون‌ شک جان‌ خواهد سپرد.

بالاخره‌ بنا شد مادر را در قبر بخوابانند و دختر هم‌ پهلوی‌ بدن‌ مادر در قبر بماند، ولی‌ روی‌ قبر را از خاک‌ انباشته‌ نکنند و فقط‌ روی‌ آن را از تخته‌ای‌ بپوشانند و سوراخی‌ هم‌ بگذارند تا دختر نمیرد و هر وقت‌ خواست‌ از آن‌ دریچه‌ و سوراخ‌ بیرون‌ آید.

دختر در شب‌ اوّل‌ قبر، پهلوی‌ مادر خوابید ؛ فردا آمدند و سرپوش‌ را برداشتند که‌ ببینند بر سر دختر چه‌ آمده‌ است‌، دیدند تمام‌ موهای‌ سرش‌ سفید شده‌ است‌. گفتند: چرا اینطور شده‌ است‌؟

چون‌ تمام‌ طائفة‌ دختر، درمذهب غیر شیعه بودند و این‌ واقعه‌ طبق‌ عقائد شیعه‌ واقع‌ شد، آن‌ دختر شیعه‌ شد و تمام‌ طائفة‌ او که‌ از أفندی‌ها بودند همگی‌ به‌ برکت‌ این‌ دختر شیعه‌ شدند

گفت‌: هنگام‌ شب‌، من‌ که‌ پهلوی‌ مادرم‌ خوابیده‌ بودم‌، دیدم‌ دو نفر از ملائکه‌ آمدند و در دو طرف‌ ایستادند و یک‌ شخص‌ محترمی‌ هم‌ آمد و در وسط‌ ایستاد.

آن‌ دو فرشته‌ مشغول‌ سؤال‌ از عقائد او شدند و او جواب‌ میداد ؛ سؤال‌ از توحید نمودند جواب‌ داد: خدای‌ من‌ واحد است‌، و سؤال‌ از نبوّت‌ کردند جواب‌ داد: پیغمبر من‌ محمّد بن‌ عبدالله‌ است‌. سؤال‌ کردند: امامت‌ کیست‌؟

آن‌ مرد محترم‌ که‌ در وسط‌ ایستاده‌ بود گفت‌: لَسْتُ لَهُ بِإمامٍ ؛ من‌ امام‌ او نیستم‌.

در این حال‌ آن‌ دو فرشته‌ چنان‌ گرز بر سر مادرم‌ زدند که‌ آتش‌ به‌آسمان‌ زبانه‌ می‌کشید. من‌ از وحشت‌ و دهشت‌ این‌ واقعه‌ به‌ این‌ حال‌ که‌ می‌بینید درآمده‌ام‌.

مرحوم‌ قاضی‌ رضوانُ الله‌ عَلیه‌ میفرمود: چون‌ تمام‌ طائفة‌ دختر، مذهبی غیر از شیعه دارا بودند و این‌ واقعه‌ طبق‌ عقائد شیعه‌ واقع‌ شد، آن‌ دختر شیعه‌ شد و تمام‌ طائفة‌ او که‌ از أفندی‌ها بودند همگی‌ به‌ برکت‌ این‌ دختر شیعه‌ شدند.




کلمات کلیدی :عذاب قبر، شاهدان عذاب قبر، مذهبی، داستان

نوشته شده توسط صادق در ۸ شهریور ۱۳۸٩

نظرات ()

آیا میدانید...؟

 Image▪ فندک قبل از کبریت اختراع شده است.
▪ در آمریکا میزان فولاد استفاده شده در تهیه تشتک در بطری‌های نوشابه بیشتر از فولاد بکار رفته در تهیه بدنه اتومبیل هاست.
▪ یک تانکر بزرگ که کاملا پر باشد و در حال حرکت با سرعت عادی باشد، حداقل به بیست دقیقه زمان برای متوقف شدن احتیاج دارد.                          
▪ بطور متوسط یک انسان در طول زندگی خود در حدود ۴۴ پوند گرد و خاک را تنفس می‌کند.
▪ در هر سه دقیقه یک انسان روی کره زمین اعلام می کند که بشقاب پرنده دیده است.


▪ در ایالت میشیگان زنان بدون اجازه شوهران خود نمی‌توانند موهایشان را کوتاه کنند.
▪ تنها ۵۵ درصد مردم آمریکا می‌دانند که خورشید یک ستاره است.
▪ قبل از سال ۱۹۴۱ اثر انگشت به عنوان مدرک در دادگاه پذیرفته نمی‌شد.
▪ در طراحی خانه بیل گیتس از کامپیوترهای مکینتاش استفاده شده است.
(سیستم عامل مکینتاش رقیب ویندوز مایکروسافت است)


▪ در هر روز تقریبا نیمی از جمعیت آمریکا در حال رژیم گرفتن هستند.
▪ یک هواپیمای کوچک می‌تواند به صورت معکوس و به عقب نیز پرواز کند.
▪ بیش از ۵۰ درصد مردم جهان تا به حال نه با کسی از طریق تلفن حرف زده اند و نه کسی به آنها زنگ زده است.
▪ یکی از مواد تشکیل دهنده دینامیت بادام زمینی است.
▪ پارچه کتان در زمان خیس بودن، سخت‌تر و مقاوم‌تر است.


▪ پیژامه در هندوستان به عنوان یک لباس پوشیدنی مرسوم در بیرون از خانه شناخته می‌شود.
▪ یک کوسه از طریق شنیدن ضربان قلب، طعمه خود (ماهی) را پیدا می کند.
▪ ماهی قزل آلا می‌تواند پرش‌هایی به ارتفاع حدود ۲متر داشته باشد.
▪ در ایالت اوهایو دادن بسته شیرینی با وزن بیش از ۵۰ پوند به کسی غیر قانونی و جرم محسوب می‌شود.
▪ اگر فردی به جای حرکت در پیاده رو در یک مسیر سخت و کثیف حرکت کند، ۷درصد بیشتر کالری می‌سوزاند.


▪ گفته می‌شود که باغبانی بهترین کار برای سالم نگه داشتن سلامتی استخوان هاست.
▪ نوعی ماهی به نام آبنوس در گلوی خود دندان در می‌آورند.
▪ فندق برزیلی پیش از نامیده شدن کشور برزیل به نام «برزیل» به این نام خوانده می‌شده است.
▪ یک لامپ ۷۵ وات بیشتر از سه لامپ ۲۵ وات نور تولید می‌کند.




کلمات کلیدی :عمومی، داستان، دانستنیهای

نوشته شده توسط صادق در ۱٢ امرداد ۱۳۸٩

نظرات ()

چرا مردم از خجالت سرخ می شوند؟


چاپ

Imageزمانی که خجالت می کشیم، صورت ما سرخ می شود مخصوصا گونه و گردنمان قرمز می شود. دلیل آن، این است که هیجانات ناگهانی شبیه به اضطراب، شرمندگی یا خوشحالی، رگ های کوچک خونی را در زیر پوست منبسط می کند.

 هنگامی که این رگ های خونی که مویرگ نام دارند پر از خون می شوند، پوستمان سرخ به نظر می رسد. زمانی که افراد خجالت می کشند احساس گرما و ناراحتی کرده و تصور می کنند صورت قرمزشان زیاد محسوس نیست. اما این طور نیست.

در افراد سفیدپوست «برافروختگی» بسیار محسوس است. در صورتی که افراد سیاه پوست وقتی خجالت می کشند اصلا محسوس نیست.




کلمات کلیدی :همسران، عمومی، عشق، داستان

نوشته شده توسط صادق در ۱٢ امرداد ۱۳۸٩

نظرات ()

تا به حال فکر کرده اید چرا گوش های فیل این قدر بزرگ است؟

چند دلیل وجود دارد. اول این که فیل ها حیوان های بزرگی هستند و نمی توانند با سرعت بدوند و خودشان را از خطر نجات دهند اما به خاطر گوش های بزرگی که دارند می توانند هر صدایی را از فاصله دور بشنوند و به این ترتیب از خطرهای دور و برشان مطلع شوند.

 دوم این که فیل ها به خاطر بزرگی شان در تابستان سایه ای اندازه خودشان پیدا نمی کنند تا در آن جا استراحت کنند و خنک شوند برای همین از گوش های شان به عنوان بادبزن استفاده می کنند تا خنک شوند.


سوم این که آن ها با گوش های بزرگ، حشرات را از خودشان دور می کنند.


و دلیل چهارم این که وقتی دشمن به فیل ها نزدیک می شود، آن ها گوش هایشان را تیز می کنند و تکان می دهند تا دشمن را بترسانند.
پس می بینید که بزرگ بودن گوش فیل ها خیلی هم بد نیست.




کلمات کلیدی :داستان، عمومی، زنگ تفریح

نوشته شده توسط صادق در ۱٢ امرداد ۱۳۸٩

نظرات ()

آیا میدانید حضرت یوسف (ع) بعد از فوت چگونه دفن شدند؟


چاپ

Image درمورد محل دفن حضرت یوسف(ع)شیخ طبرسی(ره)درتفسیرخود نقل کرده:چون حضرت یوسف ازدنیا رفت،

اورا درتابوتی ازسنگ مرمر نهاده و میان رود نیل دفن کردند وعلتش این بود که چون آنحضرت ازدنیا رفت،

مردم مصربه نزاع برخاسته وهردسته ای می خواستند تا جنازه آن حضرت را در محله خود دفن کنند واز برکت آن پیکرمطهر بهره مند گردند

وسرانجام مصلحت دیدند جنازه را دررود نیل دفن کنند تا آب نیل ازروی آن بگذرد وبه همه شهر برسد تا مردم در این بهره یکسان باشند                                                                  

وبرکت آن جنازه بطور مساوی به همه مردم برسد،واین قبرتا زمان حضرت موسی(ع)هم چنان دررود نیل بود تا وقتی که آن حضرت بیامد واو را از نیل بیرون آورد وبه فلسطین برد 




کلمات کلیدی :داستان، مذهبی، زندگی بزرگان

نوشته شده توسط صادق در ۱٢ امرداد ۱۳۸٩

نظرات ()

چرا بعضیها آخرت را قبول ندارند؟


[تصویر: 7074751901301862541871051202221426813629168.jpg]
از نظر قرآن علت عدم اعتقاد به معاد چند چیز است: یکی شبهه علمی است و دیگری شهوت عملی؛ شبهه علمی آن است که چگونه خداوند اجزای پراکنده را دوباره جمع می‌کند و به آنها حیات می‌بخشد. انسان وقتی مرد ذرّات بدنش در سرتاسر زمین پراکنده و گم خواهد شد: "و کانوا یقولون ءإذا متنا و کُنّا تراباً و عظاماً ءإنّا لمبعوثون * أوَ اباؤُنا الأوّلون"(1). خداوند در پاسخ چنین شبهه‌ای می‌فرماید: ما به این کار توانمندیم نه تنها استخوان‌ها (عظام) را که قسمت مهم بدن را تشکیل می‌دهد برمی‌گردانیم، بلکه خطوط ظریف سرانگشتان را نیز به حالت اوّل باز می‌گردانیم. خدایی که اوّلین بار آنان را آفرید خلقت دوباره آن‌ها برای او سهل است: "بلی قادرین علی أنْ نُسوّیَ بَنانهُ"(2)؛ اینان می پندارند ما دیگر بار استخوان‌های پوسیده‌ی‌ آنان را جمع نمی‌کنیم، آری ما قادریم حتّی سر انگشت آنان را با همه ویژگی‌هایش دوباره درست کنیم.شهوت عملی آن است که اندوخته‌های علمی را نادیده انگارد و با علم به حقّانیت معاد و قیامت عملا ً دست به شهوت‌رانی و هواپرستی بزند و از مصادیق "أفرءیت مَنِ اتّخذ إلهَه هواه و أضلَهُ اللهُ علی علمٍ"(3) باشد. وقتی شهوت جلو علم را گرفت بسان دانشی می‌ماند که در متون کتاب‌ها مدفون است. چنین دانشی، نجات دهنده شخص نخواهد بود. قرآن نیز چنین انسان‌هایی را روی‌گردان از هدایت می‌داند. سرنوشت چنین انسان‌هایی را شیطان رقم می‌زند؛ یعنی کسانی که متاع آخرت را به کالای فرسوده‌ی‌ چند روزه‌ی‌ دنیای کم ارزش فروختند: "أولئک الّذین اشتروُا الحیوةَ الدّنیا بالاخرة"(4) و کسانی که هدایت را به گمراهی معامله کردند: "أولئک الذین اشترُوا الضّلالة بالهدی فما رَبِحَتْ تجارتُهم و ماکانوا مُهتدین"(5)؛ ایشان گمراهی را به جای راه راست خریدند. البته چنین‌تجارتی‌سودنخواهدکرد .
انسان هرگز نمی‌تواند بدون مراقبت دقیق در اعمال، به پایان کار خویش امیدوار باشد؛ زیرا اگر مراقب آنها نباشد،چه بسا در لحظاتی از عمر ایمان وی تباه گردد و چه بسا بر اثر بیداری و هشیاری در لحظاتی از آن بتواند همه‌ی‌ لغزش‌های احتمالی خود را ترمیم کند


خدای سبحان در عین آن که بخشنده، رؤوف، مهربان، بخشایشگر و پرورش دهنده جهانیان است مالکیت آنان را نیز برعهده دارد : "الحمد للّه ربّ العالمین * الرّحمن الرّحیم * مالک یوم الدّین"(6) وکسی نخواهد توانست از تحت مالکیت او خارج شود. او از همه اشخاص حساب رسی می‌کند. او می‌خواهد انسان‌ها بین خوف و رجا باشند. بیم و امید است که انسان را شکوفا می‌سازد، پرورش نیکو می‌دهد و نخل او را به ثمر می‌نشاند. از این رو گاهی تشویق و ترحیب و گاهی ترهیب و تخویف می‌کند: "أمّن هو قانت آناءَ الیل ساجداً و قائماً یحذرُ الاخرة ویرجوا رحمة ربّه"(7)؛ آیا کسی که شب را به طاعت خدا به سجود و قیام می‌پردازد و از پایان کار خود ترسان و به رحمت الهی امیدوار است با آن کس که به کفر مشغول است یکسان است؟ هرگز یکسان نیست. تنها خردمندان متذکّر این مطلبند: "إنّما یتذکّرُ أولوا الألباب"(8).
انسان هرگز نمی‌تواند بدون مراقبت دقیق در اعمال، به پایان کار خویش امیدوار باشد؛ زیرا اگر مراقب آنها نباشد،چه بسا در لحظاتی از عمر ایمان وی تباه گردد و چه بسا بر اثر بیداری و هشیاری در لحظاتی از آن بتواند همه‌ی‌ لغزش‌های احتمالی خود را ترمیم کند. پس باید به عاقبت کار خویش بیندیشد و به رحمت او هم امیدوار باشد. به ویژه اخلاص در عمل، انسان را نجات می‌دهد؛ زیرا اخلاص اکسیر اعظم است، حتی دشمن قسم خورده‌ی‌ انسان، یعنی شیطان برای اخلاص ورزان حساب ویژه باز کرده و آنان را از جرگه گمراهان و فریب خوردگان بیرون برده است: "قال فبعزّتکَ لأُغوِینّهم أجمعین * إلا عبادک منهم المخلَصین"(9)؛ به عزّت و جلال تو سوگند که همه‌ی‌ خلق را گمراه خواهم کرد، مگر خاصان از بندگانت که دل از غیر بریدند و برای تو خالص شدند.
آری ما قادریم حتّی سر انگشت آنان را با همه ویژگی‌هایش دوباره درست کنیم


شیطان غیر مخلَصین را می‌تواند در حزب و دسته خود قرار دهد: "استحوذ علیهم الشّیطان فأنسهم ذِکرَ الله أولئک حزب الشیطان ألا إنّ حزب الشیطان هم الخاسرون"(10)؛ شیطان بر دل آنان سخت احاطه کرده و فکر و ذکر خدا را به کلی از دلشان برده است. آنان حزب شیطانند. ای مردم آگاه باشید که حزب شیطان به حقیقت زیانکاران‌جهانند.نتیجه این که، شیطان نخست درباره معاد شبهه علمی ایجاد می‌کند، بعد،آن را صورت برهان می‌بخشد و پس از تثبیت آن، در عمل وسوسه و اخلال می‌کند و به تدریج انسان را به شهوت‌های عملی می‌کشاند. وی برنامه گمراه کننده‌ی‌ خود را چنین‌اعلام داشته است :"و قال لأتّخذنّ من عبادک نصیباً مفروضاً * و لأُضِلنّهم و لأمنّینّهم و لآمُرَنّهم فلَیُبتّکنّ آذان الأنعام و لآمرنّهم فَلَیُغیّرنّ خلق الله و منْ یتّخذ الشّیطانَ ولیّاً من دون الله فقد خسِر خسراناً مبیناً * یَعدِهم ویمنّیهم و ما یعدهم الشّیطانُ إلا غروراً * أولئک مأویهم جهنّم و لا یجدون عنها مَحیصا"(11).
شیطان به خدا گفت: من بخشی از بندگان تو را زیر بار طاعت خود کشیده سخت گمراه می‌کنم. آنان را به آرزوهای دور و دراز درافکنم و به آنان دستور دهم تا گوش حیوانات ببرند، و امر کنم تا خلقت خدا را تغییر دهند، کتاب و احکام خدا را به دلخواه خود تأویل و تبدیل کنند، و هر کس که شیطان را دوست دارد، و او را سرپرست خود قرار دهد نه خدای خود را، سخت زیان کرده است؛ زیانی که بر هر خردمندی کاملا ً آشکار است. شیطان انسان را بسیار وعده دهد و آرزومند و امیدوار کند، ولی وعده و نوید شیطان به جز غرور و فریب خلق نیست. جهنّم منزلگاه شیطان و پیروان اوست و از آن ‌گریز گاهی ‌نخواهند یافت.




کلمات کلیدی :داستان، مذهبی، عمومی، انسان شناسی

نوشته شده توسط صادق در ۱٠ امرداد ۱۳۸٩

نظرات ()

راه های نفوذ شیطان بر انسان

بسم الله الرّحمن الرّحیم

در کتابهای آسمانی در تمامی دین های الهی در مورد شیطان و خطر شیطان سخن گفته شده است و جبرئیل (فرشته ی امین خداوند) از طرف خداوند به پیامبر اسلام (ص) برای مردم توضیحاتی در موردش داده است که در قرآن کریم و احادیث پیامبر (ص) در این مورد سخن گفته شده است.
حال راه هایی هست برای مبارزه با شیطان و وسوسه نشدن که آشنا شدن با آن ها می تواند مفید باشد.

نحوه ی وارد شدن شیطان بر فرد:

* هنگامی که فرد شرایط ورود شیطان را بر خود مهیا می کند
* هنگامی که شیطان اعتماد فرد را با حرف هایی که می زند جلب می کند و فرد را طوری فریب می دهد که آن شخص احساس می کند بر او وحی شده است یا می تواند آینده را پیش بینی کند
* و ...


دام های شیطان:

1. سرگرم کردن فرد به آرزوهای طولانی و دراز دنیایی
2. زیبا جلوه دادن گناه
3. غفلت از کارهایی که انسان را به یاد خداوند متعال می اندازد
4. ایجاد کینه میان افراد


سرگرم کردن فرد به آرزو های طولانی دنیایی:

انسان آرزوهای زیادی دارد اما بعضی از آرزوها آن را به بیراهه می کشانند و او را دچار افسردگی و دنیازدگی از روی کفر می کنند.
انسان سعی می کند به اهدافش برسد حال شیطان بعضی از آرزوها را در راه او قرار می دهد و او را سرگرم تفکر به آن ها می کند.
نتایج آن:
دور شدن از هدف به دلیل اینکه آن را در ذهن به طور موفقیت آمیز انجام داده است و این به این معنی است که انسان سعی می کند آن را در زندگی واقعی اعمال کند و نمی تواند و دچار افسردگی می شود و عمر خود را اینگونه تلف می کند.
افسردگی و پیری زود هنگام و تلاش برای گوشه نشینی و نهایتا دیوانگی.

پیشنهاد:
بهتر است بجای آرزو هدف های شدنی را پیش گرفت و آن را بارها با دستورات الهی در قرآن بررسی کرد که مبادا تبدیل به آرزو شود و همیشه قبل از هدف باید به خوبی فکر کرد.

زیبا جلوه دادن گناه:

شیطان وقتی اعتماد شما را با گفتن بعضی اتفاقات که افتاده است و زودتر آن را از شما فهمیده است سعی می کند که خود را فرشته ای نشان دهد که شما را از آن نجات می دهد.
وقتی شما بعد از این احساس فهمیدید که آن اتفاق افتاده است به شیطان اعتماد می کنید.
آن گناهانی که به ظاهر اعمال نیکو هستند را به شما معرفی می کند و شما آن را با رضایت انجام می دهید و در بسیاری از وقت ها بوسیله ی صدایی که نمی شنوید بلکه احساس می کنید شما را وسوسه می کند و شما فکر می کنید که این فکر شماست که این حرف ها را می زند.
شما آن گناه را انجام می دهید.

پیشنهاد:

خداوند دین را بر شما کامل کرد و هیچ دستور جدیدی مبنی بر دین نداد و شما نباید به آن احساس ها توجه کنید.
اگر خداوند فرشتگان را برای هدایت شما به وسیله ی وحی مامور می کرد حتما در باره ی آن در قرآن توضیح می داد ولی خداوند فرموده است وسوسه های شیطان را اطاعت نکنید.

غفلت از کارهایی که شما را به یاد خدا می اندازد:

وقتی انسان خود را در محضر خدا ببیند هیچگاه گناه نمی کند.
وقتی شما به شیطان اعتماد کنید شیطان هم شما را وسوسه می کند و شما را از رفتن به مسجد و روزه گرفتن جلوگیری می کند و بعد هم از خواندن قرآن و نهایتا نماز و ذکر که خداوند خواندن ذکر و نماز را بر انسان واجب کرده است.
با قبول کردن وسوسه های شیطانی شما از یاد خدا غافل می مانید و به گناه کشیده می شوید و از شیطان اطاعت می کنید.
البته تنها این نیست بلکه شما را به کارهایی بیهوده نیز سرگرم می کند.

پیشنهاد:

خداوند مقتدر و دارای بیشترین قدرت است، سعی کنید با عبادت کردن حمایت و پشتیبانی خداوند را برای خود بگیرید و آن وقت نشاط و شادابی ای که به لطف خداوند به شما داده می شود بیشتر شده و پنجره های لطافت و امید به خوبی ها در شما دو چندان می شود.
این رو هم بدونید که شما چون مسلمان هستید و خدا را دوست دارید هیچگاه به خداوند و پیامبر و قرآن و عترت پاک پیامبر بی احترامی نمی کنید و اگر در هنگام نماز و عبادت و در اوقات دیگر احساس کردید که صدایی به آن ها توهین می کنید ناراحت نشوید، چون شما نیستید که این حرف ها را می زنید بلکه این شیطان است که توهین می کند و می خواهد به شما تحمیل کند که شما به مقدسات توهین کردید و شما را ناراحت کند.
در این هنگام کافی است در جواب محکم به شیطان یکی از سوره های قرآنی هر چند هم که زیاد نباشد بخوانید.
اگر این صداها در شما زیاد شد نیازی به مراجعه به روان پزشک نیست، شما دیوانه نشده اید و این برای خیلی ها پیش می آید.
کافیست آیه الکرسی بخوانید و به خود بدمید.

ایجاد کینه میان افراد:

انسان ها به هم نیاز دارند و در صورت داشتن کینه وسوسه ها شروع می شوند و نارضایتی ها بیشتر می شود و دچار استرس می شوید.

پیشنهاد:

در این زمینه هر نوع روشی که برای جلوگیری از کینه و یا آشتی کردن می دانید به کار ببرید.

چند نکته:

* همیشه به خدا امید داشته باشید.
* اگر صدایی را در درون احساس کردید فکر نکنید وحی است و فقط با عقلتان تصمیم بگیرید
* زیاد به شیطان فکر نکنید
* سعی کنید فکرتان را به خوبی ها بکشانید و از افکار بد دوری کنید
* اگر صدایی را حس کردید که از اتفاقی می گوید بدانید شیطان از آن زودتر از شما با خبر شده است و می خواهد اعتماد شما را جلب کند، کافی است یکبار بگویید پناه بر خدا از شر شیطان رانده شده
* قرآن رو با معنی فارسی بخوانید و سعی کنید در هنگام قرائت قرآن به عربی معنی آن را بدانید
* گوشه نشینی نکنید و بعضی وقت ها آهنگ و موزیک گوش دهید، در ایران خوانندگان خوبی داریم
* به نتایج خوب و بهترین ها فکر کنید




کلمات کلیدی :مذهبی، داستان، آموزش، عمومی

نوشته شده توسط صادق در ۱٠ امرداد ۱۳۸٩

نظرات ()

جایی که شیطان لنگ می اندازه

[تصویر: 23852188193861932333220238132811101316415.jpg]

گاهى بعضى از افراد در ظلم و خیانت ، حیله و تزویر، قتل و غارت ، مکر و حقه به جایى مى رسند - نه این که همردیف شیطان مى شوند بلکه - از شیطان جلو افتاده و استاد او به حساب مى آیند. شیطان باید در مقابل آنها زانو بزند و شاگردى کند. آنها کسانى هستند که به غیر از خدا چیزى ، یا کسى ، یا رئیسى ، یا وزیرى ، یا مجسمه اى ، یابتى ، یا سنگ و درختى را عبادت مى کنند و آن را در زندگى خود مؤ ثر و صاحب نفوذ مى دانند. این افراد طبق آیات و روایات مشرک و کافر هستند.
البته مراد از عبادت این نیست که در برابر آنها نماز و سجده ، یا راز و نیاز و ستایش کند، بلکه مراد، اطاعت و پیروى از آنها است . حتى گوش دادن به سخن کسى به قصد این که به آن عمل کند و یا قانون کشورى یا عده اى را به رسمیت بشناسد خود آن یک نوع عبادت است .
از پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله نقل شده : کسى که به سخن سخن گویى گوش فرا دهد و از روى رضا تسلیم او شده او را پرستش کرده ، اگر این سخن گو از سوى خدا سخن گوید: خدا را پرستیده و اگر از سوى ابلیس سخن گوید: ابلیس را عبادت کرده است .(1)
این عبادت و تسلیم بودن در برابر غیر خدا، و خود را دربست در اختیار دیگران قرار دادن ، انسان را یک درجه از شیطان بالاتر برده و او را استاد او قرار مى دهد. قرآن در این باره مى فرماید: یا ابت انى اخاف ان یمسک عذاب من الرحمن فتکون للشیطان ولیا
(از قول ابراهیم به پدرش آذر که مى فرماید: - اى پدر! من از این مى ترسم که با این بت پرستى و شرک که داراى عذابى از ناحیه خداوند رحمان به تو رسد و تو از اولیاى شیطان باشى ).(2)
اینها از این رو، استاد شیطان اند که کسى یا چیزى را ستایش مى کنند که هیچ وقت شیاطین آنها را ستایش نکرده اند. این ها بت را مى پرستند، انسان و درخت و چیزهاى دیگر را مى پرستند. اما شیطان مى گفت : خدایا من فقط تو را اطاعت مى کنم و بس . جرم آن ملعون هم این بود که زیر بار سجده بر آدم نرفت ، ولى اینها در شرک و کفر و بت پرستى از شیطان هم پیشى گرفتند و در واقع استاد او شدند.
آن شنیدستم که شیطان را به خواب
دید شخصى گفت : کى شیطان به حق بوتراب
که فلانى هست شاگرد شما
گفت : نى نى ، استاد است بر ما آن جناب
کسى در خواب شیطان را دید؛ از وى پرسید: تو را به حق ابوتراب قسم مى دهم ، آیا فلان شخص شاگرد تو است ؟ گفت : (نه والله ) آن عالى جناب استاد من است . سپس آن شخص گفت : من از شاگردان بودم ولى اوالحال از لشکریان من است . سپس آن شخص گفت : من از شاگردان بودم ولى او الحال از لشکریان من است . هرگاه من زنده بمانم تا شیطان بمیرد، مکر و حیله هایى از شر و فساد ظاهر مى کنم که اگر او بعد از من بیاید نمى تواند آنها را اظهار کند.(3)
خود شود شیطان ، چه شیطان اى امان
گشته شیطان طفل ابجد خوان آن
فخر از شاگردیش شیطان کند
مشکل شیطان همه آسان کند
نیست شیطان را به او کارى دگر
خود بود شیطان و از شیطان بتر
1- سفینه ، ج 2، ص 115، ماده عبد.
2- سفینه ، ج 2، ص 115، ماده عبد.
3- جامع التمثیل ، ص 271.
برگرفته از:
شیطان در کمینگاه، صالحی نجف آبادی




کلمات کلیدی :مذهبی، داستان، عمومی

نوشته شده توسط صادق در ۱٠ امرداد ۱۳۸٩

نظرات ()

درآینده ای نزدیک.......

دکتر شریعتی:
روزی فرا خواهد رسید که شیطان فریاد برآورد آدمی پیدا کنید، سجده خواهم کرد...!




کلمات کلیدی :مذهبی، داستان، عمومی

نوشته شده توسط صادق در ۱٠ امرداد ۱۳۸٩

نظرات ()

دعوای دو مرد برسر یک زن درنقاط مختلف زمین....!!!
گه دو تا مرد طالب یه زن باشن توی مملکتهای مختلف چی به سر این سه نفر میاد؟

توی ژاپن: جوان اولی از عشق جوان دومی نسبت به دختر محبوبش متاثر میشه و خودکشی می کنه جوان دومی هم از مرگ همنوع خودش اونقدر اندوهگین میشه که خودکشی می کنه بعدش برای دختر ژاپنی هم چاره ای جز خودکشی نیست

توی اسپانیا: مرد اولی توی دوئل ، مرد دومی رو از پای در میاره و با زن محبوبش به آمریکای جنوبی فرار می کنن

توی انگلستان: دو تا عاشق با کمال خونسردی حل قضیه رو به یه شرط بندی توی مسابقه ء اسب سواری موکول می کنن اسب هر کدوم برنده شد ، معشوق مال اون میشه

توی فرانسه: خیلی کم کار به جاهای باریک می کشه دو تا مرد با همدیگه توافق می کنن که خانم مدتی مال اولی و مدتی مال دومی باشه

توی استرالیا: دو تا مرد بر سر ازدواج با معشوق مشترک سالها مشاجره می کنن این مشاجره اونقدر طول می کشه تا یکی از طرفین پیر بشه و بمیره ، یا از یه مرضی بمیره اونوقت اونکه زنده مونده با خیال راحت به مقصودش می رسه

توی قفقاز: جوان اولی دختر محبوب رو بر می داره و فرار می کنه دومی هم دختر رو از چنگ اولی می دزده و پا به فرار می ذاره باز اولی همین کار رو می کنه و این ماجرا دائما« تکرار میشه

توی نروژ: معشوقه ء دو مرد برای اینکه به جدال و دعوای اونها خاتمه بده خودشو از بالای ساختمون مرتفعی میندازه پایین و غائله ختم میشه

توی آفریقا: قضیه خیلی ساده ست و جای اختلاف نیست دو تا مرد ، زنی رو که می خوان عقد می کنن و علاده بر اون ، بیست تا زن دیگه هم می گیرن

توی مکزیک: کار به زد و خورد خونینی می کشه و یکی از طرفین کشته میشه ولی بعدش اونکه رقیبش رو کشته از دختر مورد نظر دلسرد میشه و دخترک بی شوهر می مونه

توی آمریکا: حل قضیه بستگی به زن داره و هر کس رو انتخاب کرد با اون ازدواج می کنه

توی ایران: فقط پول موضوع رو حل می کنه پدر و مادر دختر می شینن با همدیگه مشورت می کنن و خواستگاری که پولدار تر و گردن کلفت تره رو انتخاب می کنن عاشق شکست خورده اگه توی عشقش جدی باشه یا باید خودشو بکشه یا رقیب رو از میدون به در کنه یا افسردگی می گیره



کلمات کلیدی :همسران، داستان، عمومی

نوشته شده توسط صادق در ۱٠ امرداد ۱۳۸٩

نظرات ()

امان از دست این پیرمردها !!!

در یک غروب جمعه٬ پیرمردی مو سفید٬ در حالی که دختر جوان و زیبایی بازو به بازویش او را همراهی می کرد٬ وارد یک جواهر فروشی شد و به جواهرفروش گفت: “برای دوست دخترم یک انگشتر مخصوص می خواهم.”
مرد جواهرفروش به اطرافش نگاهی انداخت و انگشتر فوق العاده ایی که ارزش آن چهل هزار دلار بود را به پیرمرد و دختر جوان نشان داد. چشمان دختر جوان برقی زد و تمام بدنش از شدت هیجان به لرزه افتاد.
پیرمرد در حال دیدن انگشتر به مرد جواهرفروش گفت: خب٬ ما این رو برمی داریم. جواهرفروش با احترام پرسید که پول اون رو چطور پرداخت می کنید؟ پیرمرد گفت با چک٬ ولی خب من می دونم که شما باید مطمئن بشید که حساب من خوب هست٬ بنابراین من این چک رو الان می نویسم و شما می تونید روز دوشنبه که بانکها باز می شه٬ به بانک من تلفن بزنید و تایید اون رو بگیرید و بعد از آن٬ من در بعدازظهر دوشنبه این انگشتر را از شما می گیرم.
دوشنبه صبح مرد جواهرفروش در حالی که به شدت ناراحت بود به پیرمرد تلفن زد و با عصبانیت به پیرمرد گفت:من الان حسابتون رو چک کردم٬ اصلا نمی تونم تصور کنم که توی حسابتون هیچ پولی وجود نداره! پیرمرد جواب داد: متوجه هستم٬ ولی در عوضش می تونی تصور کنی که من چه آخر هفته معرکه و هیجان انگیزی رو گذروندم!!؟




کلمات کلیدی :داستان، همسران، عمومی

نوشته شده توسط صادق در ۱٠ امرداد ۱۳۸٩

نظرات ()

داستان زنی که فرزند خویش را انکار می کرد

او که جوانی نورس بود سراسیمه و شوریده حال در کوچه های مدینه گردش می کرد، و پیوسته از سوز دل به درگاه خدا می نالید : (ای عادل ترین عادلان! میان من و مادرم حکم کن.)
عمر به وی رسید و گفت : ای جوان ! چرا به مادرت نفرین می کنی؟
جوان : مادرم مرا 9 ماه در شکم خود نگهداشته و پس از تولد شیر داده و چون بزرگ شدم و خوب و بد را تشخیص دادم مرا از خود دور نمود و گفت : و پسر من نیستی!
عمر به زن رو کرد و گفت : این پسر چه می گوید؟
زن : ای خلیفه! سوگند به خدایی که در پشت پرده نور نهان است و هیچ دیده ای او را نمی بیند ، و سوگند به محمد (ص) و خاندانش! من هرگز او را نشناخته و نمی دانم از کدام قبیله و طایفه است، قسم یه خدا! او می خواهد با این ادعایش مرا در میان عشیره و بستگانم خوار سازد. و من دوشیزه ای هستم از قریش و تاکنون شوهر ننموده ام .
عمر : بر این مطلب که می گویی شاهد داری؟
زن : آری ، و چهل نفر از برادران عشیره ای خود را جهت شهادت حاضر ساخت. گواهان نزد عمر شهادت دادند که این پسر دروغ گفته ، می خواهد با این تهمتش زن را در بین طایفه و قبیله اش خوار و ننگین سازد.
عمر به ماموران گفت : جوان را بگیرید و به زندان ببرید تا از شهود تحقیق زیادتری بشود و چنانچه گواهیشان به صحت پیوست بر جوان حد افتراء (1) جاری کنم.
ماموران جوان را به طرف زندان می بردند که اتفاقا حضرت امیرالمومنین (ع) در بین راه با ایشان برخورد نمود. چون نگاه جوان به آن حضرت افتاد فریاد براورد : ای پسر عم رسول خدا! از من ستمدیده دادخواهی کن. و ماجرای خود را برای آن حضرت شرح داد.
امیرالمومنین (ع) به ماموران فرمود : جوان را نزد عمر برگردانید. حوان را برگرداندند ، همر از دیدن آنان برآشفت و گفت : من که دستور داده بودم جوان را زندانی کنید چرا او را بازگرداندید؟!
ماموران گفتند : ای خلیفه ! علی بن ابیطالب به ما چنین فرمانی داده ، و ما از خودت شنیده ایم که گفته ای : هرگز از دستورات علی (ع) سرپیچی مکنید.
در این هنگام علی (ع) وارد گردید و فرمود : مادر جوان را حاضر کنید، زن را آوردند و آنگاه به جوان رو کرده و فرمود : چه میگویی؟
جوان داستان خود را به طرز سابق بیان داشت.
علی (ع) به عمر رو کرد و فرمود : آیا اذن می دهی بین ایشان داوری کنم؟ عمر گرفت : سبحان الله ! چگونه اذن ندهم با این که از رسول خدا (ص) شنیدم که فرمود : علی بن ابیطالب از همه شما داناتر است.
امیرالمومنین (ع) به زن فرمود : آیا برای اثبات ادعای خود گواه داری؟
زن : آری ، و شهود را حاضر ساخت و آنان مجددا گواهی دادند.
علی (ع) : اکنون چنان بین آنان داوری کنم که آفریدگار جهان از آن خشنود گردد ، قضاوتی که حبیبم رسول خدا (ص) به من آموخته است ، سپس به زن فرمود : آیا ولی و سرپرستی داری؟
زن : آری ، این شهود همه برادران و اولیای من هستند.
امیرالمومنین (ع) به آنان رو کرده فرمود : حکم من درباره شما و خواهرتان پذیرفته است؟
همگی گفتند : آری.
و آنگاه فرمود : گواه می گیرد خدا را و تمام مسلمانانی را که در این مجلس حضور دارند که عقد بستم این زن را برای این جوان به مهر چهارصد درهم از مال نقد خود، ای قنبر! برخیز درهمام را بیاور.
قنبر درهمها را آورد ، علی (ع) آنها را در دست جوان ریخت و به وی فرمود : این درهمها را در دامن زنت بیندازو نزد من میا مگر این که در تو اثر زفاف باشد (یعنی غسل کرده باشی).
جوان برخاست و درهمها را در دامن زن ریخت و گریبانش را گرفت و گفت : برخیز!
ر این موقع زن فریاد برآورد : آتش! آتش ! ای پسر عم رسول خدا! می خواهی مرا به عقد فرزندم درآوری؟ سوگند به به خدا او پسر من است! آنگاه علت انکار خود را چنین شرح داد : برادرانم مرا به مردی فرومایه تزویج نمودند و این پسر از او به من رسید، و چون بزرگ شد آنان مرا تهدید کردند که فرزند را از خود دوم سازم ، به خدا سوکند او پسر من است. و دست فرزند را گرفت و روانه گردید.
در این هنگام عمر فریاد برآورد : اگر علی نبود عمر هلاک می شد. (2)
1 - هشتاد تازیانه
2 - فروع کافی، کتاب القضایا و الاحکام ، باب النوادر ، حدیث 6 ، تعذیب، باب الزیادات فی القضایا و الاحکام ، حدیث 56




کلمات کلیدی :داستان، عمومی

نوشته شده توسط صادق در ٢٢ تیر ۱۳۸٩

نظرات ()

دست کج، زبان راست

دست کج، زبان راست

بعضی از آدمها سعی می کنند که دزدی را کاری زشت و ناپسند جلوه دهند. البته کاش فقط سعی می کردند؛ عده ای واقعا باورشان شده که امرار معاش از طریق دزدی کاری ناشایست است. نگاه این قبیل آدمها به یک دزد یا سارق، شبیه نگاه یک فرد خلافکار است. اینها حتی نسبت به رشوه و اختلاس هم نظر مثبتی ندارند و اگر زمانی در معرض داد و ستد رشوه یا انجام اختلاس قرار بگیرند، به انحای مختلف سعی می کنند که اسم دیگری روی آن بگذارند و از زیر بار مسئولیت شانه خالی کنند، از ترس اینکه مبادا مورد سرزنش دیگران واقع شوند یا وجدان درد بگیرند.

- سلام جانم!

البته همه ی این افراد هم مقصر نیستند یا الزاما سؤ نیت ندارند. جو جامعه و افکار عمومی به قدری مسموم شده که همه ی مردم به راحتی نمی توانند درست و غلط و ناحق را از هم تشخیص بدهند.

ـ سلام جانم!

ممکن است بپرسید که این دیدگاه غلط چطور پدید آمده و این جو چگونه مسموم شده؟ آفرین! سؤال بسیار خوبی است. من معتقدم به سؤال خوب باید پاسخ گفت؛ حتی اگر پرسیده نشده باشد و اصولا هنر، پاسخ گفتن به سؤالات نپرسیده است، نه سؤالات پرسیده .

ـ سلام عزیزم!

ضمنا از دوستان عزیز خواهش می کنم که قبل از ورود به مجلس، همان بیرون در، سلام کنند که حواس بقیه دچار صدمه نشود.

بله، سؤال این بود که این نگاه منفی و نادرست نسبت به دزدی چگونه در جامعه رایج شده؟ یا به عبارت دقیقتر، چه کسانی دزدی را بدنام کرده اند یا باعث به وجود آمدن نگاه منفی نسبت به دزدی در جامعه شده اند. پاسخ من در یک جمله این است: «کسانی که عرضه و شهامت دزدی ندارند، سعی میکنند که دزدی را عملی خلاف جلوه بدهند و چهره ی دزدان شریف و زحمتکش را مخدوش و مغشوش کنند وگرنه کسی که طعم شیرین سرقت را چشیده باشد، محال است که نسبت به این حرفه خیانت کند و زبان به دروغ،خدعه و خیانت بگشاید.» البته همین جا یک نکته هم اضافه کنم ـ چون جای دیگر نمی توانم اضافه کنم ـ که در شغل دزدی هم مثل هر حرفه ی دیگری آدم خوب و بد وجود دارد و به خاطر وجود چند خلافکار در این کسوت، نباید اصل آن را زیر سؤال برد.به عنوان مثال، راستی و صداقت یکی از اصول و قواعد این حرفه است. کسی که اهل دروغ و خیانت و پشت هم اندازی است، غلط می کند که خودش را دزد یا سارق جا بزند و این کسوت را بدنام کند.

ـ سلام جانم!

راستش از زمانی که من وارد جمع مهربان و صمیمی شما شدم، دوستان متعددی درباره ی رمز موفقیتم از من سؤال می کردند و من قول دادم که در اولین سخنرانی عمومی پرده از این راز بردارم و رمز موفقیتم را بازگوکنم. فکر می کنم که اکنون زمان تاریخی آن فرا رسیده و چه بسا کمی هم از آن گذشته باشد. من در اینجا با صدای بلند اعلام می کنم که تمام موفقیتم را مرهون دزدی و صداقتم هستم. به هر جا رسیده ام، از سرقت و راستی رسیده ام. باور این مطلب برای همه کس آسان نیست که من یک زمانی هیچ نداشتم جز "دست کج و زبان راست" و همین 2بال پرواز سبب شد که توانستم در کوتاهترین زمان ممکن به همه چیز برسم.با مدرک دیپلم به عنوان یک کارمند ساده در اداره استخدام شدم. همان روز اول رفتم سراغ رئیس و بدون هیچ صغری و کبری و مقدمه ای گفتم: «آقای رئیس! اگر یک وقت نیاز به دزدی و سرقت داشتید، من در خدمتم. کاری که بالاخره کم و بیش از من بر می آید». آقای رئیس با خنده یا شاید هم با پوزخند گفت:

- خب! دیگر چه هنری داری؟

گفتم:

- هیچ.

پرسید: قبلا چه کار می کردی؟

گفتم: دزدی!

پرسید: پس چرا استخدام شدی؟

گفتم: دزدی!

گفت: از صفات خوبت بگو.

گفتم: دزدی!

و یادم آمد که اضافه کنم که ضمنا تنهاخوری در مرامم نیست، با خیانت میانه ای ندارم، از دروغ متنفرم و معتقدم که دزد بیمرام به لعنت خدا نمیارزد. به خاطر گفتن این حرفها از همه ی همکارانم شماتت شنیدم. توهین، تحقیر، تمسخر و سرزنش، کمترین عکس العملهایی بود که دوستانم از خودشان نشان دادند.پیشبینی همه ی همکاران، بدون استثنا این بود که حکم اخراجم را فردای آن روز پیش از ورود به اداره دریافت می کنم.من هم البته اینطور نبود که منتظر حکم اخراج نباشم ولی اعتقادم وجوابم به آنها این بود که اخراج و بیکاری به مراتب بهتر است از کار کردن و حقوق گرفتن بدون راستی و صداقت.4-3 روز گذشت و هیچ خبری از حکم اخراج نشد. روز پنجم که رئیس مرا به اتاقش احضار کرد، همکاران از چشم انتظاری درآمدند و تا برگردم، پولی هم برای خرید خرما جمع کردند.اما رئیس بر خلاف انتظار خودم و بقیه، نه تنها حرفی از اخراج نزد که حسابی تحویلم گرفت و صداقتم را مورد تشویق قرار داد و مدیریت دفترش را به من سپرد. البته از من قول گرفت که از آن لحظه به بعد، "صداقت من" بین خودمان 2 نفر باقی بماند و تحت هیچ شرایطی درز نکند و تاکید کرد که اگر دیگران از سرمایه های منحصر به فرد من، یعنی هنر دزدی و صداقت مطلع شوند، دشمنی و حسادتشان تحریک می شود و نمی گذارند که آب خوش از گلویم پایین برود. لابد می پرسید که پس چرا الان دارم به افشای آن راز می پردازم و سرمایه های وجودی ام را پیش شما رو می کنم سؤال بسیار خوبی است اما الان وقت پاسخ دادن به آن نیست. در پایان سخرانی ام پاسخ این سؤال را می فهمید ضمنا به پزشکان محترم خیر مقدم عرض می کنم و از دوستان خوبم خواهش می کنم که جمعتر بنشینند و برای عزیزان تازه وارد جا بازکنند.از اینکه می بینم بیشتر پزشکان عزیز قدم رنجه فرموده اند و به مجلس ماتشریف آورده اند، اصلا تعجب نمی کنم چون به هر حال، سخنان من برای همه ی اقشار درهمه ی سطوح مفید فایده است.اصولا همه ی ما در هر سطحی از سن، دانش، علم و تجربه هم که باشیم از آموختن بی نیاز نیستیم. حرفهای این حقیر سراپا تقصیر، یک نکته ظریف درباره ی کسب درآمد و ازدیاد ثروت شکار کند که در هیچ دانشگاه، بیمارستان، مطب وسمیناری دستگیرش نشود.بگذریم. از بحث اصلی دور نیفتیم. به کجا رسیده بودیم! آهان! به ریاست دفتر رئیس اداره.مشارکت و همکاری من و رئیس به سرعت روی روال افتاد؛ یعنی هنر من که کشف مسیرهای مطمئن سرقت و اختلاس بود، با قدرت وارتباطات رئیس پیوند خورد و راه 100 ساله در طول یک سال طی شد. یعنی چی شد؟من به خانه، زندگی و ماشین رسیدم و رئیس به خیلی چیزهای دیگر؛ در حالی که همه ی کارمندان و همکاران سابق من همچنان هشتشان در گروی نهشان بود و بزرگترین دغدغه شان پرداخت اجاره خانه و رساندن حقوق شندرغاز تا ته برج.تکرار می کنم؛ درعرض یک سال من از طریق هنر دزدی، صاحب همه چیز شدم، در حالی که همکاران بیعرضه ی من همچنان لنگ اجاره خانه و مایحتاج اولیه شان بودند.حالا شما نه، یک آدم عاقل، هر کسی که این 2 مسیر را با هم مقایسه کند، می تواند بگوید که آنها درست عمل کرده اند ولی من به راه خطا رفته ام؟ اگر واقعا دزدی کار زشت و ناپسندی بود. پس چطور باعث رشد، ترقی و موفقیت من شد؟ و در کمترین زمان و بدون تحمل کمترین رنج و زحمت مرا به جایی رساند که دیگران حتی بعد از سالها رنج و تلاش هم به آن نرسیدند؟!به نظر شما، آدم باید مغز چه حیوانی را خورده باشد که این راه راحت ومیانبر را رها کند و تن به مسیرهایی بدهد که هم سخت است، هم طولانی هم نامطمئن!؟فقط به این دلیل که مردم برداشت غلطی از دزدی دارند و آن را کاری زشت و ناپسند می شمارند.حالا می خواهم از شما یک سؤال بپرسم توقع دارم که به این سؤال با دقت گوش کنید و با هوشمندی جواب بدهید.اصلا یک کاری می کنیم؛ سؤال را در قالب مسابقه می پرسم و به جواب درست جایزه می دهم. سؤال این است که آیا هیچ کدام از شما می تواند ثابت کند، نه، ثابت نه، ادعا کند که حرفه و هنر من ـ یعنی دزدی ـ کاری ناپسند است و ناتوانی و بی عرضگی و دست و پا چلفتی بودن هنر است!؟ در فقر و فلاکت دست و پازدن و خجالت زن و بچه و صاحبخانه را کشیدن کار خوبی است یا در کمال شهامت و عزت، دزدی کردن و زیر بار منت کسی نرفتن و نوکر و آقای خود بودن، کار بدی!؟من توقع زیادی از شما ندارم؛ فقط کافی است که یک نفر از دوستان اندیشمند و فرهیخته دستش را بلند کند و حتی شده با ضعیفترین و آبکیترین استدلال ممکن، راه و رسم مرا محکوم و روش همکاران سابقم را تایید کند ... و ... جایزه بگیرد؛ جایزهای نفیس وارزشمند.می بینم که همه شما، حتی پزشکان ارجمند سکوت کرده اید! این سکوت شما نشان می دهد که عقلهای سلیم و وجدانهای پاک هرگز حاضر نیستند دزدی و اختلاس را کاری زشت و ناپسند بشمارند و بی عرضگی و ناتوانی را تحسین و ستایش کنند؟!البته رمز موفقیت من فقط در انتخاب راه درست نبود؛ آنچه رسیدن به هدف را در این مسیر درست تضمین می کرد، صداقت و پشکار بود که لازمه رسیدن به هر هدف والا و ارجمندی است ودرباره ی پشتکار باید عرض کنم که سخت ترین شرایط و دردناکترین اتفاقات هم نتوانست خللی در عزم و اراده ی من وارد کند یا حتی از سرعت و شتابم در این مسیربکاهد.وقتی پسر نوجوانم درس و مدرسه را رها کرد و پا به وادی اعتیاد گذاشت،بعضی از دوستان و آشنایان نزدیک سعی کردند که ارتباطی بین حرفه من با این مسائل پیدا کنند؛ مثلا چنین وانمود کنند که درآمد حاصل از دزدی و اختلاس ناپاک است واحیانا درآمد ناپاک ممکن است باعث بروز این مسائل شده باشد ولی من نه تنها تحت تاثیر این جوسازی قرار نگرفتم که هزینه ها میلیونی این اشتغال پسرم را هم هر ماه باجان و دل پرداخت کردم و اگر بی اطلاعی از فوت و فن این کار یا گیرم افراط وزیاده روی باعث مرگ زودرس او نمی شد تا همین امروز هم برای پرداخت هزینه هایش مضایقه نمی کردم.در عرصه تلاش و پشتکار و استقامت، اگر بخواهم فقط به ذکرعناوین افتخاراتم اکتفا کنم، باید چندین جلسه مفصل وقت شما را بگیرم؛ مضاف بر اینکه شخصا تعریف از خود را هم نمی پسندم. اما از آنجا که همه عزیزان، اهل فضل و کمال هستند و ظریف و نکته دان، فقط اشاره ای می کنم و می گذرم.

به قول شاعر« در خانه اگر کس است یک [ضربه] بس است».

هر کدام از شما در طول زندگی مطمئنا با افراد زیادی مواجه بوده اید که دم از استقامت و پایمردی میزده اند؛ آنقدر که حرف وادعایشان جامه آسمان را پاره می کرده ولی همان آدمها در عمل وقتی پای ناموس به میان آمده، بلافاصله جا زده اند و عقب نشسته اند و همه ادعاهایشان را فراموش کرده اند.سربسته و اشاره وار بگویم که من از همه چیز خودم گذاشتم اما در حرکت وتلاش و فعالیتم کمترین تردید و تعللی نکردم.و اما صداقت؛ من با کمال افتخار می توانم قسم بخورم که در تمام این سالها که به شغل شریف دزدی مشغول بودم، کمترین و کوچکترین خیانتی نسبت به همکارانم و رؤسایم روا نداشتم. طبیعی است که این راستی و درستی و صداقت از چشم مسؤولان بالا دست مخفی نمی ماند و باعث رشد و ترقی سیستماتیک انسان می شود اینکه من در کمترین زمان ممکن از کنار رئیسم عبور کردم و به رؤسای بالاتر پیوند خوردم، خدای نکرده از سر خیانت و نامردی نبود، به دلیل اشتباهی بود که رئیس اولم مرتکب شد.من از آنجا که درباره ی سکرت نگه داشتن توانایی ام ـ یعنی دزدی ـ اخلاقا نسبت به رئیسم متعهد شده بودم، هرگز از این توافق و قرارمان تخطی نکرده و حتی در همان ابتدای کار که همکاران از اخراج نشدنم و دعوت شدنم به همکاری متعجب شده بودند، در مقابل سؤال و کنجکاوی آنان چنین وانمود کردم که به دلیل سپردن تعهد برای حفظ صداقت و امانت، مجاز به ادامه ی همکاری شده ام؛ که دروغ هم نبود.اما از آن طرف، چون رئیس درباره ی سکرت نگه داشتن هنر من قول وتعهدی نداده بود، مرا به رئیس بالاترش معرفی کرد و هنر و توانایی مرا برایش توضیح داد.و همین سبب شد که من توسط رئیس بالاتر به همکاری دعوت شوم و رئیس قبلی راتقریبا پشت سر بگذارم .اینکه رؤسای بالاتر هم برای انجام امور مربوط به دزدی و اختلاس نیازمند افرادی امین و کاربلد بودند، چیزی نبود که من طراحی کرده باشم یا نقشه اش را کشیده باشم .آنها از من تقاضای کمک کردند و من هم تقاضایشان را اجابت کردم. خوب بود رویشان را زمین می زدم و تقاضایشان را اجابت نمیکردم؟ !خوشبختانه رئیس قبلی هم شرایط مرا درک می کرد و از من دلخور نشد؛ به خصوص که هم بهره اش را از مسیرهای هموار شده قبلی می برد و هم رؤسای بالاتر محبتشان را از او دریغ نمی کردند . به عنوان نمونه، خود من تدریجا تبدیل به رئیس بالاتر شدم و چند رده با آن رئیس اولیه خود فاصله گرفتم، هرگز او را به عنوان اولین مشوق و حامی خود فراموش نکردم و متناسب با استعداد و قابلیت ایشان، بستر رشد و ترقی را برایش فراهم ساختم.می بینم که بعضی از دوستان دل نمی دهند و دقت نمی کنند. اگر پاهایتان خسته شد، اشکالی ندارد که چند قدمی راه بروید و دوباره بنشینید ولی حواس بقیه را پرت نکنید.فرد فردتان سعی کنید که کلمه به کلمه این عرایض ارزشمند مرا به خاطربسپارید . این حرفها قصه نیست، خاطره نیست، درس است. شما که امیدهای آینده محسوب می شوید، اگر امروز این درسها را نیاموزید، فردا در اداره امور در می مانید و برای انجام کارهای بزرگ احساس عجز می کنید .درس و علم و دانش چیزی نیست که از نشستن بر نیمکت دانشگاه به دست بیاید .بهترین و بزرگترین درس همین است که شما عصاره تجربیات دیگران را بشنوید و استفاده کنید. چیزی که مدرسه و دانشگاه به شما می دهد،واقعیت نیست ولی تجربیات آدمها کاملا واقعی است .در مدرسه از همان روزهای اول سعی کردند به ما القا کنند که علم از ثروت بهتر است، در حالی که عملا این طور نیست. شما با مال و ثروت می توانید به علم و دانش، به خصوص مدارک تحصیلی بالا دست پیدا کنید ولی با علم و دانش خالی، دور از جانتان هیچ غلطی نمی توانید بکنید.شما فکرمی کنید که من این مدارک عالیه تحصیلی ام را از درس و کلاس و نیمکت و دانشگاه به دست آورده ام؟!

اینکه هنر نیست. هر منگولی با درست خواندن می تواند مدرک دانشگاهی بگیرد. حساب کنید که در هر سال، چند هزار نفر بی مدرک وارد دانشگاه می شوند و از در دیگر با مدرک خارج می شوند. اگر کار مهم یا دشواری بود، این همه آدم از عهده اش بر می آمدند؟!اساسا وجود روحیه راحت طلبی در ما انسانها سبب می شود که پیوسته خودمان را گول بزنیم و کارهای آسان و پیش پا افتاده را دشوار و مهم جلوه دهیم.یک سؤال از شما می پرسم؛ اگر قرار بود که من از طریق درس خواندن مدرک دکتری بگیرم، در چند رشته می توانستم درس بخوانم و چند مدرک می توانستم داشته باشم؟همه شما خوب می دانید که هر عددی بالاتر از یک، غیرمنطقی و اغراق است ولی من عدد 2 را هم با اغماض می پذیرم .اخذ مدرک دکتری در 2 رشته کجا و 29 مدرک دکترای افتخاری در رشته های مختلف و متنوع کجا؟ واقعا اگر من آن پول بی حساب را نمی داشتم و به هر دانشگاهی یک قطعه زمین یا ساختمان اهدا نمی کردم، موفق به اخذ این همه مدارک عالیه می شدم؟!

مضاف بر اینکه اصولا ارزش مدرک دکتری به این است که به آدم تقدیم شود، نه اینکه آدم با هزار زجر و زحمت و منت دنبال گرفتن آن باشد.خب، این هم پاسخ دوستانی که درباره ی مدرک تحصیلی من اظهار کنجکاوی می کردند.خلاصه اینکه اگر توان و قابلیت و استعداد من در هنر دزدی نبود، مدرک تحصیلی من هنوز همچنان همان دیپلم ناقص و نصفه و نیمه بود.البته توجه داشته باشید که غرض من از برگزاری این جلسات، ارضای حس کنجکاوی شما نیست. هدف من ارتقای سطح علمی شماست برای اینکه در آینده نزدیک بتوانیم با کمک هم اداره ی امور کشورا را بر عهده بگیریم .ضمنا شما دوست عزیز! تشریف بیاورید پایین و سرجای خودتان بنشینید. بعد از پایان جلسه، من خودم به شما برای کندن میوه از درخت کمک می کنم . گذاشتن پا روی شانه بغل دستی اصولا کار درستی نیست؛ حتی اگر دست آدم به میوه ی مورد نظرش نرسد .سؤال شما را هم فراموش نکرده ام آقای دکتر! دستتان را بیندازید که خسته نشود. هم شما و هم بقیه همکاران در همین جلسه و تا پایان عرایضم به پاسخ سؤالتان می رسید و مطمئنم که ضرورت شنیدن این مقدمات را برای رسیدن به پاسخ سؤالتان تایید می کنید .تا همینجا هم یقینا درباره ی شخصیت و دیدگاههای من به نکات تازه ای رسیده اید که پیش از آن، تصورش را هم نمی کردید .بعد از این مقدمات، حداقل متوجه شدید که نه آنچه در رسانه ها و مطبوعات عنوان شده صحت دارد و نه از آنچه در پرونده پزشکی من آمده متوجه شدید که چرا من ترجیح می دهم همکاران فردایم را از میان دوستان امروزم انتخاب کنم و یک مثقال راستی و صداقت این عزیزان را با خروارها دانش و توان و تجربه دیگران عوض نکنم .هدف من از تکثیر عنوان سخرانی ام، یعنی همین «دست کج، زبان راست» و چسباندن آن بر در و دیوار و شیشه ها این نبود که دوستان را با یک عنوان جذاب پای سخرانی ام بکشانم؛ هدفم این بود که اولا خودم و دیدگاه هایم را در کمال روشنی و صراحت بشناسانم و ثانیا تفاوت میان نگاه و عملکرد خودم با دیگران را تبیین کنم .اختلاف میان من و رقبا ـ یعنی کسانی که بستری شدن داوطلبانه در بیمارستان روانی را به من تحمیل کرده اند ـ اختلاف اساسی و بنیادی نیست. اختلاف نظر ما بیشتر به شکل و ظاهر مسأله مربوط می شود تا عمق و اساس آن به تعبیر دقیقتر، این طور نیست که آنها دزد نباشند یا با دزدی مخالف باشند؛آنها هم مثل بقیه دزدی می کنند؛ چیزی که بر نمی تابند، اقرار و اعتراف به دزدی است.کاش مشکل آنها فقط همین بود. دزدان زیادی در طول تاریخ بوده اند که جرأت و شهامت دفاع از حرفه خود را نداشته اند یا مسؤولیت اعمال خود را بر عهده نمیگرفته اند.دیدگاه یا بهتر بگویم روش دار و دسته ی رقیب این است که درست همزمان با انجام سرقت، در مذمت هرگونه سرقت و اختلاس داد سخن می دهند و همه ی شاخه های این هنر را زیر سؤال می برند؛ این به نظر من خیلی نامردی است که آدم یک دستش در جیب مردم باشد و دست دیگرش را با شدت و حدت تکان بدهد و با سخرانیهای آتشین، حرفه ی دزدی را محکوم کند و برای همپالگیهای خود خط و نشان بکشد .البته من یقین دارم که بار کج به منزل نمی رسد و دست این جماعت به زودی رو می شود. من زنده، شما هم زنده، به زودی خواهیم دید که مردم به دورویی و ناراستی این افراد پی خواهند برد و آنان را از مسند قدرت به زیر خواهند کشید .یکی از دوستان کتابخوان من در یک کتابی خوانده بود که: «عده ای از مردم را برای مدتی می توان فریب داد ولی همه ی مردم را برای همیشه نمی توان ».کسانی که اکنون بر مسند قدرت نشسته اند و اموالم را که محصول سالها تلاش و دزدی صادقانه است، مصادره کرده اند و به من تهمت جنون و دیوانگی زده اند و مرا در این تیمارستان محبوس کرده اند، به زودی تاوان این ستمها و نامردیهایشان را پس خواهند داد. به قول یکی از کامیونداران گمنام واهل دل:«دیدی که خون ناحق پروانه، شمع را/چندان امان نداد که شب را سحر کند».




کلمات کلیدی :عمومی، داستان

نوشته شده توسط صادق در ٢٢ تیر ۱۳۸٩

نظرات ()

خدا وجود دارد

مردی برای اصلاح به آرایشگاه رفت در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در مورد خدا صورت گرفت
آرایشگر گفت:من باور نمیکنم خدا وجود داشته باشد
مشتری پرسید چرا؟
آرایشگر گفت : کافیست به خیابان بروی و ببینی مگر میشود با وجود خدای مهربان اینهمه مریضی و درد و رنج وجود داشته باشد؟
مشتری چیزی نگفت و از مغازه بیرون رفت به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد مردی را در خیابان دید با موهای ژولیده و کثیف با سرعت به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت : می دانی به نظر من آرایشگر ها وجود ندارند!
مرد با تعجب گفت :چرا این حرف را میزنی؟ من اینجاهستم و همین الان موهای تو را مرتب کردم.
مشتری با اعتراض گفت : پس چرا کسانی مثل آن مرد بیرون از آریشگاه وجود دارند؟
آرایشگر گفت : آرایشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نمیکنند.
مشتری گفت : دقیقا همین است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیکنند .برای همین است که اینهمه درد و رنج در دنیا وجود دارد...




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ۱٢ بهمن ۱۳۸۸

نظرات ()

توشه آخرت

یا أباذر حرث الآخرة العمل الصالح، و حرث الدنیا المال و البنون.

ای اباذ ر پس انداز آخرت ، انجام کارهای خیر و عمل صالح است و پس انداز دنیا ، مال و فرزند است. اما بدان که کشت و کار دنیا فانی و گذراست ، برخلاف ثروتهای آخرت باقی و خالص و ماندگارند. قرض الحسنه های دنیا با هزار قانون و تبصره و با سودهای آنچنانی ، مبلغ مختصری ، برای مدت کوتاهی ، وام می دهند ! و مردم با شوق و ذوق به دنبالشان می دوند ، اما قرض الحسنه الهی ، با شرایط بسیار ساده ، سود دهی چند صد برابر ، و تا ابد ، ندا داده که کیست به خدا قرض الحسنه دهد! « من ذالذی یقرض الله قرض الحسنه فیضاعف له اضعافا کثیره ؟ » اما بازار صندوق های قرض الحسنه آخرتی چندان رواج نداشته و رونق آنچنانی ندارد! چرا ؟ آیا به وعده های الهی باور نداریم؟ آیا گمان می کنیم خداوند متعال به وعده هایش عمل نکند؟!




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ۱۱ آبان ۱۳۸۸

نظرات ()

ذخیره توشه آخرت

روزی مهمانی بر ابوذر وارد شد، ابوذر به او گفت معذرت می خواهم که من بر اثر گرفتاری نمی توانم شخصا از تو پذیرایی کنم. ولی چند شتر در فلان نقطه دارم، قبول زحمت کن بهترین آنها را بیاورد تا برای تو قربانی کنم میهمان رفت شتر لاغری با خود آورد، ابوذر به او گفت: به من خیانت کردی چرا چنین شتری آوردی؟ او در پاسخ گفت: من فکر کردم روزی به شترهای دیگر نیازمند خواهی شد. ابوذر گفت: روز نیاز من زمانی است که مرا در قبر می گذارند، از طرفی خداوند در قرآن در سوره آل عمران آیه 92 می فرماید: «لن تنالو البر حتی تنفقوا مما تحبون» هرگز به (حقیقت) نیکوکاری نمی رسید مگر اینکه از آنچه دوست می دارید در راه خدا انفاق کنید.»(1)
1- مجمع البیان، ج2، ص 74




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ۱۱ آبان ۱۳۸۸

نظرات ()

توشه آخرت
نویسنده: آیة الله دستغیب
زهری گوید: شبی تاریک بود. باران هم می‌آمد. با غلامم در کوچه‌های مدینه می‌آمدم، که مولایم حضرت زین‌العابدین ـ علیه السلام ـ را دیدم از اسب پیاده شدم و خدمت آن حضرت رسیدم و اظهار ارادت کردم. مقداری نان همراه حضرت بود، عرض کردم: کجا تشریف می‌برید؟ حضرت فرمود: خیال مسافرت دارم و برای سفرم توشه تهیه کرده‌‌ام، می‌خواهم آن را در جای محفوظی نگهداری کنم.
عرض کردم: پس اجازه بدهید غلام من کمک کند؟ فرمود: خودم اولی هستم. زهری گوید: چند روز بعد، آقا را در کوچه‌های مدینه ملاقات کردم و پرسیدم: مگر شما اراده مسافرت نداشتید؟ فرمود: آن طور که تو گمان کردی نیست، اراده سفر آخرت داشتم(و نان‌ها را برای فقرای مدینه می‌بردم ...)
در روایت است که حضرت سجاد ـ علیه السلام ـ به چهارصد خانه از فقرا، نان می‌برد، بدون این که خود را بشناساند.



کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ۱۱ آبان ۱۳۸۸

نظرات ()

هرگز زود قضاوت نکنیم

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مردجوان
زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.
ناگهانجوان
دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.

زوج با دلسوزی به پسر جوان نگاه می‌کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست پسر جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک
مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ٤ آبان ۱۳۸۸

نظرات ()

راز تصمیمات خداوند

شهسواری به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم.میخواهم ثابت کنم که اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند.
دیگری گفت: موافقم .اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم ....

وقتی به قله رسیدند ،شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند:سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان کنید وآنها را پایین ببرید
شهسوار اولی گفت:می بینی؟بعداز چنین صعودی ،از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم.محال است که اطاعت
کنم !
دیگری به دستور عمل کرد. وقتی به دامنه کوه رسید،هنگام طلوع بود و انوار خورشید، سنگهایی را که شهسوارمومن
با خود آورده بود،روشن کرد. آنها خالص ترین الماس ها بودند...
مرشد می گوید: تصمیمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند .




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ٤ آبان ۱۳۸۸

نظرات ()

داستان لبخند
اطمینان داشتم که مرا خواهند کشت. به همین خاطر خیلی ناراحت و عصبی بودم. جیب هایم را گشتم تا شاید سیگاری از بازرسی آنان در امان مانده باشد. یک نخ سیگار یافتم و چون دست هایم می لرزید آن را به دشواری میان لبهایم نهادم. اما کبریت نداشتم، آنها قوطی کبریتم را گرفته بودند.
از میان میله های سلول به زندانبانم نگریستم. نگاهش از نگاهم گریزان بود، چون معمولاً کسی به مرده نگاه نمی کند. به صدا درآمدم و گفتم: ببخشید، کبریت خدمتتان هست؟ نگاهم کرد، شانه هایش را بالا انداخت و برای روشن کردن سیگار به من نزدیک شد.
کبریت را که روشن کرد چشمانش ناخواسته به چشمانم دوخته شد. در این لحظه، من لبخند زدم. نمی دانم چه دلیلی داشت. شاید ناشی از حالت عصبی ام بود. شاید هم به خاطر این بود که وقتی آدم خیلی به کسی نزدیک می شود لبخند نزدن کار مشکلی بنظر می رسد. به هر ترتیب، لبخند زدم. در آن لحظه، انگار جرقه ای میان قلب های ما، میان دو روح انسانی، زده شد و می دانم که نمی خواست، اما لبخند من از لای میله های زندان عبور کرد و لبخندی روی لب های او پدید آورد. او سیگارم را روشن کرد اما دور نشد. مستقیماً به چشمان من می نگریست و همچنان لبخند می زد.
من نیز بالبخندبه او جواب می دادم، اما حالا به او به عنوان یک انسان و نه یک زندانبان می نگریستم. نگاه های او نیز بعد تازه ای بخود گرفته بود. او پرسید: ببینم، بچه داری؟
"بله دارم، ایناهاشون، ایناهاشون" کیفم را درآوردم و با دست های لرزان دنبال عکس خانواده ام گشتم. او نیز عکس بچه های خود را به من نشان داد و درباره امیدها و نقشه هایی که برای آنان کشیده بود، صحبت کرد. اشک در چشمانم حلقه زد. به او گفتم ترسم از این است که دیگر بچه هایم را نبینم و شاهد بزرگ شدن آنان نباشم. چشمان او نیز پر از اشک شد.
بناگاه بی آنکه کلمه ای بر زبان بیاورد، قفل سلولم را باز کرد و مرا به آرامی بیرون برد. سپس، مرا از طریق راه های مخفی، از زندان و بعداً از شهر خارج کرد. آنجا، در بیرون شهر مرا رها ساخت و باز بدون اینکه کلمه ای بر زبان جاری سازد به شهر بازگشت.
"زندگیم را با یک لبخندباز یافتم"



کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ٤ آبان ۱۳۸۸

نظرات ()

تجربه تلخ

با شادی پریدم تو بغل مادرم و ساک پر از پول رو دادم بهش ، مادرم گریست و دعا کرد ، خواهرم روی تخت بیمارستان زیر سرم اشک شادی ریخت و داداش کوچکم دستم رو بوسید .
پول زیادی بود ، همه بدهی ها رو می تونستم با اون بدم ، تازه وضع زندگی مون هم بهتر می شد .
از در خونه که وارد شدم از حال رفتم، تازه داشتم زندگی با یک کلیه رو تجربه می کردم .




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ٤ آبان ۱۳۸۸

نظرات ()

وصیت ناصواب

عصر پیامبر اعظم(ص) بود، یکی از مسلمانان دارای چند دختر بود،
و از مال دنیا جز شش غلام چیزی نداشت.
او بر اثر بیماری بستری شد،
وقتی احساس مرگ کرد (به خیال ثواب بردن وصیت کرد)
همه دارایی اش که شش غلام هستند را آزاد کنند،
لذا پس از مردن همه آنها آزاد شدند.
وقتی وفات کرد و دفنش کردند، این خبر به پیامبر اعظم(ص) رسید که
فلان مسلمان این چنین وصیت کرد و چیزی برای بچه هایش نگذاشت.
پیامبر اعظم(ص) فرمود: جنازه اش را چه کردید؟
عرض کردند: دفن کردیم.
فرمود: اگر به من اطلاع می دادید، نمی گذاشتم جنازه او را
در قبرستان مسلمان ها دفن کنند، زیرا او کودکان خود را از مال بی نصیب کرد و آنها را فقیر گذاشت تا دست گدایی به سوی مردم دراز کنند




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ۳ آبان ۱۳۸۸

نظرات ()

حیرت عزراییل

ادریس از پیامبران مقرب درگاه الهی بود.
روزی واسطه شد تا خداوند از عذاب یکی از ملایک چشم بپوشد.
آن ملک پس از بخشش از جانب خدا به ادریس گفت:
حال به بپاس این خدمتی که به من کردی بگو تا کاری برایت انجام دهم.
ادریس گفت:دوست دارم طبقات آسمان را ببینم.
ملک ادریس را با خود به آسمان برد.
بین آسمان چهارم و پنجم شخصی بود که با دیدن ادریس سخت شگفت زده شد.
ادریس پرسید:تو کیستی و چرا از دیدن من تا این حد حیرت کردی؟
آن شخص گفت:من عزراییل هستم .
خداوند به من امر فرموده بود که هم اکنون جان ادریس پیامبر را بین آسمان چهارم و پنجم بگیر
من با خود فکر می کردم چگونه؟ که ناگهان تو را اینجا دیدم.
بدین ترتیب ادریس پیامبر بین آسمان چهارم و پنجم قبض روح شد.




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ۳ آبان ۱۳۸۸

نظرات ()

جواز بهشت

روزی مردی خواب دید که مرده و پس از گذشتن از پلی به دروازه بهشت رسیده است.
دربان بهشت به مرد گفت: برای ورود به بهشت باید صد امتیاز داشته باشید.
کارهای خوبی را که در دنیا انجام داده اید ، بگویید تا من به شما امتیاز بدهم.

مرد گفت: من با همسرم ازوداج کردم، 50 سال با او به مهربانی رفتار کردم و هرگز به او خیانت نکردم.
فرشته گفت: این سه امتیاز

مرد اضافه کرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتی دیگران را هم به راه راست هدایت می کردم
فرشته گفت: این هم یک امتیاز.

مرد باز ادامه داد : در شهر نوانخانه ای ساختم و کودکان بی خانمان را آنجا جمع کردم و به انها کمک کردم.
فرشته گفت : و این هم دو امتیاز

مرد در حالی که گریه می کرد، گفت: با این وضع من هرگز نمی توانم داخل بهشت شوم
فرشته لبخندی زد و ادامه داد:

تنها را ورود بشر به بهشت موهبت الهی است
و اکنون این لطف و موهبت پروردگار شامل حال شما شد
و اجازه ورود به بهشت برایتان صادر گردید بروید و شاد باشید.




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ۳ آبان ۱۳۸۸

نظرات ()

جبرئیل..و..پیامبر (ص)


جبرئیل نزد پیامبر (ص) آمد و گفت: ای پیامبر!
خداوند تبارک و تعالی مرا با هدیه‌ای به سوی تو فرستاده است
که پیش از تو ، به کسی چنین هدیه‌ای عطا نفرموده است.


رسول خدا (ص) فرمود: آن هدیه چیست؟ گفت:
صبر و شکیبایی و حتی بهتر از صبر.

حضرت رسول پرسید:
بهتر از صبر چیست؟ جبرئیل گفت:
خشنودی (به ارادة الهی) و بهتر از آن .

حضرت پرسید:
بهتر و نیکوتر از رضا چیست؟ جبرئیل گفت:
پرهیزکاری و نیکوتر از آن.

حضرت پرسید:
بهتر از اخلاص چیست؟ جبرئیل گفت:
یقین و بهتر از آن .

حضرت پرسید:
بهتر از یقین چیست؟ جبرئیل گفت:
راه وصول به درجة یقین ، توکل بر خدای عزوجل است.

حضرت پرسید: توکل بر خدای عزوجل چگونه است؟ جبرئیل گفت:
رسیدن به این آگاهی که مخلوقات نمی‌توانند به انسان نفع یا ضرری رسانند و یا به او بخشش کنند و یا مانعی در برابرش باشند.


به کار بردن این آگاهی باعث ناامیدی (و دل کندن) از مخلوق می‌شود.

اگر بنده‌ای چنین باشد،
کاری برای غیر خداوند انجام ندهد،
جز به خداوند به کسی امیدوار نشود ،
از کسی غیر از او نترسد
و به هیچ کس جز خداوند، چشم طمع نورزد ؛
و این معنی توکل است .

حضرت پرسید: ای جبرئیل! تفسیر صبر چیست؟ جبرئیل گفت:
صبر یعنی داشتن حال یکسان در ناراحتی و خوشحالی ، تهیدستی و توانگری و گرفتاری و سلامت .
صبر یعنی شکایت نکردن به مخلوقات از آنچه که از بلا و گرفتاری به ایشان می‌رسد .

حضرت پرسید:
تفسیر قناعت چیست؟ جبرئیل گفت:
قانع شدن به آنچه که از دنیا می‌رسد .
قانع شدن به چیز کم و شکر گفتن برای اندک .

حضرت پرسید: تفسیر خشنودی چیست؟ جبرئیل گفت:
خشنود کسی است که چه دنیا به او برسد و چه نرسد ، بر خداوند خشم نگیرد
و به اندکی از عمل خوب ، از نفس خود راضی نشود .

حضرت پرسید: ای جبرئیل
تفسیر پرهیزکاری چیست؟ جبرئیل گفت:
پرهیزکار کسی است که دوست بدارد آنچه را خداوند دوست دارد .
دشمن بدارد آنچه را خداوند دشمن دارد .
از حلال دنیا کناره بگیرد و به حرام آن توجه نکند ؛
زیرا در حلال دنیا حساب است و در حرام آن عقاب .
بر همه مسلمانان ترحم نماید همچنان که به نفس خود ترحم می‌کند .
از پرحرفی کناره بگیرد همچنان که از مردار بدبو دوری می‌کند .
از زرق و برق دنیا اجتناب کند تا مبادا او را فرا گیرد .
آرزویش را کوتاه کند و مرگش را در نظر آورد .

حضرت پرسید:
تفسیر اخلاص کدام است؟ جبرئیل گفت:
مخلص آن کسی است که از مردم چیزی نخواهد تا آن را بیابد .
و هنگامی که آن را یافت ، راضی شود .
هر گاه چیز اضافه‌ای در نزد او بماند ، در راه رضای خدا بدهد .
کسی که از بندگان چیزی درخواست نکند ،
به راستی که به بندگی خداوند اقرار کرده و هر گاه چیزی بیابد ، راضی است
و خداوند هم از او خرسند است .

حضرت رسول پرسید:
تفسیر یقین چیست؟ جبرئیل گفت:
صاحب یقین ، کارهایش برای خداست ،
چنان عمل می‌کند که گویی خداوند را می‌بیند
و اگر خدا را نمی‌بیند ، خدا او را می‌بیند .



کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ۳ آبان ۱۳۸۸

نظرات ()

خدا رزق روزی همه رو میده


روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت.
سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت .
سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.
مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .
این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم ."
سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ ))
مورچه گفت آری او می گوید :
ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن



کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ۳ آبان ۱۳۸۸

نظرات ()

الله الله و استجابت دعا

شخصی در تاریکی شب، در حال دعا با سوز و گداز الله الله می گفت
شیطان نزد آن دعا کننده آمد و گفت:
آن قدر الله الله می گویی و جواب نمی شنوی. چرا اصرار می کنی؟
این همه سوز و دعای بی اثر بس است.
آن شخص ناامید و افسرده شد و دلش شکست.
در عالم خواب حضرت خضر را دید که به او فرمود:
چه شده الله الله نمی گویی مگر از راز و نیاز پشیمان شده ای؟
آن شخص گفت: آخر هر چه می گویم، جواب نمی شنوم، بنابراین ناامید شده ام.
حضرت خضر فرمود: مگر باید جواب خدا را از در و دیوار بشنوی؟
همین که الله الله می گویی معنایش این است که
جذبه ای خدایی تو را خوانده و از جانب معشوق تو را به خود کشانده است.

نی، که آن الله تو، لبیک ماست
آن نیاز و سوز و دردت، پیک ماست.
ترس و عشق تو کمند لطف ماست
زیر هر یا رب تو لبیکهاست.

پس از این معانی و هشدار، فهمید آن ندا از شیطان است و نباید ناامید از حق شد
که این الله الله دلیل راه یابی و پذیرش به آن درگاه است.




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ۳ آبان ۱۳۸۸

نظرات ()

سگ باهوش

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد  حرکتی کرد  که دورش کند اما کاغذی را  در دهان سگ  دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود  سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت  .سگ هم  کیسه راگرفت و رفت .  

قصاب که کنجکاو شده بود و از  طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .

سگ  در خیابان  حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و  بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو  حرکت اتوبوس ها کرد وایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .

اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد   دوباره شماره انرا چک کرد   اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.

 اتوبوس در حال حرکت به سمت  حومه شهر  بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و   کمی عقب رفت و خودش را به در  کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.

سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیداری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.

مردی در را باز کرد و شروع  به فحش دادن  و تنبیه  سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است.این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.

مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

نتیجه اخلاقی :

اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.

و دوم اینکه چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است .

سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.

پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ۱٥ مهر ۱۳۸۸

نظرات ()

بهشت و جهنم

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت:

"خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"

 خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!

افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها بر بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُرکنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد.

خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!

افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"

خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ۱٥ مهر ۱۳۸۸

نظرات ()

مداد سفید

همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند..به جز مداد سفید..هیچ کسی به او کار نمی داد..همه می گفتند:{تو به هیچ دردی نمی خوری}..یک شب که مداد رنگی ها..توی سیاهی کاغذ گم شده بودند..مداد سفید تا صبح کار کرد..ماه کشید..مهتاب کشید..و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توی جعبه ی مداد رنگی..جای خالی او..با هیچ رنگی پر نشد




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ۸ شهریور ۱۳۸۸

نظرات ()

امید دادن و تشویق کردن

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست، شما به زودی خواهید مرد.
دو قورباغه، این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر، دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید. چون نمی توانید از گودال خارج شوید، به زودی خواهید مرد.
بالاخره یکی از دو قورباغه، تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. او بی درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. بقیه قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار. اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتی از گودال بیرون آمد، بقیه قورباغه ها از او پرسیدند:«مگر تو حرفهای ما را نشنیدی؟»
معلوم شد قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرده دیگران او را تشویق می کنند.




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ٥ شهریور ۱۳۸۸

نظرات ()

فروپاشی عشق مجازی

ک حکیم، راز بیماری و رنجوری کنیزک را برای شاه بیان کرد. شاه چاره­ی کار را از او پرسید. پزشک به او گفت :« تو آن همه زر و سیم و ثروتی را که داری در این راه بریز و زرگر سمرقندی را به این­جا بیاور، تا چاره­ی کار را بسازم.»

شاه برای آوردن زرگر سمرقندی، خرج زیاد کرد و زرگر نیز فریب زرق و برق شاه را خورد و نزد شاه آمد و زرگر مخصوص شاه گردید و در دربار شاه، بسیار به او احترام می­گذاشتند، تا این­که پزشک به شاه گفت :« این کنیزک را به زرگر ببخش و همسر او گردان !»
شاه همین کار را کرد. کنیزک به آغوش وصال معشوق خود رسید و پس از شش ماه، سلامتی خود را بازیافت. سپس آن پزشک که نیرنگ­بازی بدسیرت شده بود، شربتی کشنده ساخت و به زرگر داد و زرگر، مسموم و رنجور و زردچهره گردید؛ به گونه­ای که دل از عشق کنیز برداشت و کم­کم کنیز نیز، نسبت به او بی­میل شد. آری :

عشق­هایی کز پی رنگی بود          عشق نبود، عاقبت ننگی بود
دشمن طاووس آمد پر او             ای بسا شه را بکشته فر او
گفتک من آن آهوم کز ناف من        ریخت آن صیاد خون صاف من
این جهان کوهست و فعل ما ندا           سوی ما آید نداها را صدا
گرچه دیوار افکند سایه دراز            باز گردد سوی او، آن سایه باز

به این ترتیب؛ کنیزک از عشق سطحی خود که عشق رنگ و ننگ بود جدا گردید. او سلامتی خود را باز یافت. شاه نیز از غم  کنیز آسوده شد. از طرف دیگر، زرگر نیز به مکافات فریبندگی زرق و برق دنیا رسید.




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ٥ شهریور ۱۳۸۸

نظرات ()

دزدی که مامور خدا بود

غروب یک روز بارانی زنگ تلفن به صدا در آمد. زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز شدید سارای کوچکش را به او داد.
زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید، ماشین را روشن کرد و به نزدیک ترین داروخانه رفت تا داروهای دختر کوچکش را بگیرد. وقتی از داروخانه بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله ای که داشته کلید را داخل ماشین جا گذاشته است.
زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت که حال سارا هر لحظه بدتر می شود. او جریان کلید اتومبیل را برای پرستار گفت. پرستار به او گفت که سعی کند با سنجاق سر در اتوموبیل را باز کند.
زن سریع سنجاق سرش را باز کرد، نگاهی به در انداخت و با ناراحتی گفت: «ولی من که بلد نیستم از این استفاده کنم.»
هوا داشت تاریک می شد و باران شدت گرفته بود. زن با وجود نا امیدی زانو زد و گفت: «خدایا کمکم کن!»
در همین لحظه مردی ژولیده با لباسهای کهنه به سویش آمد. زن یک لحظه با دیدن قیافه ی مرد ترسید و با خودش گفت: «خدای بزرگ، من از تو کمک خواستم آنوقت این مرد...!»
زبان زن از ترس بند آمده بود، مرد به او نزدیک شد و گفت: «خانم، مشکلی پیش آمده؟»
زن جواب داد: «بله، دخترم خیلی مریض است و من باید هرچه سریع تر به خانه برسم ولی کلید را داخل ماشین جا گذاشته ام و نمی توانم درش را باز کنم.»
مرد از او پرسید که آیا سنجاق سر همراه دارد؟ و زن فورا سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانیه در اتومبیل را باز کرد!
زن بار دیگر زانو زد و با صدای بلند گفت: «خدایا متشکرم!»
سپس رو به مرد کرد و گفت: «آقا متشکرم، شما مرد شریفی هستید.»
مرد سرش را برگرداند و گفت: «نه خانم، من مرد شریفی نیستم. من یک دزد اتومبیل بودم و همین امروز از زندان آزاد شده ام!»
خدا برای زن یک کمک فرستاده بود، آن هم یک حرفه ای! زن آدرس شرکتش را به مرد داد و از او خواست که فردای آن روز حتما به دیدنش برود. فردای آن روز وقتی مرد ژولیده وارد دفتر رئیس شرکت شد، فکرش را هم نمی کرد که روزی به عنوان راننده مخصوص در آن شرکت بزرگ استخدام شود.




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ٥ شهریور ۱۳۸۸

نظرات ()

استفاده از موقعیتها

در روم باستان، عده ای غیبگو با عنوان سیبیل ها جمع شدند و آینده امپراتوری روم را در نه کتاب نوشتند.سپس کتابها را به تیبریوی عرضه کردند . امپراطور رومی پرسید : بهایشان چقدر است؟
سیبیل ها گفتند: یکصد سکه طلا
تیبریوس آنها را با خشم از خود راند سیبیل ها سه جلد از کتابها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند: قیمت همان صد سکه است !
تیبریوس خندید و گفت:چرا باید برای چیزی که شش تا و نه تایش یک قیمت دارد بهایی بپردازم؟
سیبیل ها سه جلد دیگر را نیز سوزاندند و با سه کتاب باقی مانده برگشتند و گفتند:قیمت هنوز همان صد سکه است .
تیبریوس با کنجکاوی تسلیم شد و تصمیم گرفت که صد سکه را بپردازد . اما اکنون او می توانست فقط قسمتی از آینده امپراطوریش را بخواند .
مرشد می گوید: قسمت مهمی از درس زندگی این است که با موقعیتها چانه نزنیم




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ٥ شهریور ۱۳۸۸

نظرات ()

سفال گر قانع

مردی در نمایشگاهی گلدان می فروخت . زنی نزدیک شد و اجناس او را بررسی کرد . بعضی ها بدون تزیین بودند، اما بعضی ها هم طرحهای ظریفی داشتند .زن قیمت گلدانها را پرسید و شگفت زده دریافت که قیمت همه آنها یکی است .او پرسید:چرا گلدانهای نقش دار و گلدانهای ساده یک قیمت هستند ؟چرا برای گلدانی که وقت و زحمت بیشتری برده است همان پول گلدان ساده را می گیری؟
فروشنده گفت: من هنرمندم . قیمت گلدانی را که ساخته ام می گیرم. زیبایی رایگان است .




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ٥ شهریور ۱۳۸۸

نظرات ()

داستان عبرت آموز

رام کنندگان حیوانات سیرک برای مطیع کردن فیلها از ترفند ساده ای استفاده می کنند.زمانی که حیوان هنوز بچه است، یکی از پاهای او را به تنه درختی می بندند. حیوان جوان هر چه تلاش می کند نمی تواند خود را از بند خلاص کند اندک اندک ای عقیده که تنه درخت خیلی قوی تر از اوست در فکرش شکل می گیرد.وقتی حیوان بالغ و نیرومند شد ،کافی است شخصی نخی را به دور پای فیل ببندد و سر دیگرش را به شاخه ای گره بزند. فیل برای رها کردن خود تلاشی نخواهد کرد .پای ما نیز ، همچون فیلها،اغلب با رشته های ضعیف و شکننده ای بسته شده است ، اما از آنجا که از بچگی قدرت تنه درخت را باور کرده ایم، به خود جرات تلاش کردن نمی دهیم، غافل از اینکه : برای به دست آوردن آزادی ، یک عمل جسورانه کافیست .




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ٥ شهریور ۱۳۸۸

نظرات ()

حکایتی جالب

شهسواری به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم.میخواهم ثابت کنم که اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند.
دیگری گفت: موافقم .اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم .
وقتی به قله رسید ند ،شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند:سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان کنید وآنها را پایین ببرید
شهسوار اولی گفت:می بینی؟بعداز چنین صعودی ،از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم.محال است که اطاعت کنم !
دیگری به دستور عمل کرد. وقتی به دامنه کوه رسید،هنگام طلوع بود و انوار خورشید، سنگهایی را که شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن کرد. آنها خالص ترین الماس ها بودند...
مرشد می گوید: تصمیمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند .




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ٥ شهریور ۱۳۸۸

نظرات ()

حسادت از هر گناهی بدتر است

روایت شده که شیطان ، به درگاه فرعون آمد، و در را کوبید، فرعون گفت : کوبنده درب کیست ؟ شیطان گفت : اگر خدا بودى ، مى فهمیدى چه کسى درب را مى کوبد، فرعون گفت : اى ملعون داخل شو، شیطان گفت : ملعونى بر ملعونى وارد مى شود، پس داخل شد، فرعون به او گفت : چرا بر آدم سجده نکردى تا رانده درگاه خدا و مورد لعن خدا واقع نشوى ؟ در جواب گفت  چون مانند تو در صلب آدم بود، فرعون به او گفت : آیا بدتر از من و از خودت بر روى زمین سراغ دارى ؟شیطان در جواب گفت : انسان حسود از من و از تو بدتر است  چون حسد عمل نیک انسان را مى خورد، همچنانکه آتش هیزم را مى خورد و مى سوزاند.




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ٢۸ امرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

برده سخن چین

مردى بنده اى را فروخت و به مشترى گفت : عیبى ندارد جز سخن چینى ، مشترى گفت : باشد، من راضى هستم ، پس او را خرید، بنده و غلام مدتى را آنجا ماند، بعد رفت پیش همسر مولایش و گفت : شوهر تو، تو را دوست ندارد و مى خواهد مخفیانه تو را رها کند پس یک تیغى بگیر و از پشت سر او چند تار موئى بتراش و بیاور تا من سحر و جادو کنم تا او تو را دوست بدارد، سپس رفت پیش مولایش و گفت : زن تو، براى خودش دوست گرفته ، و مى خواهد تو را بکشد پس خود را به خواب در آور، تا بفهمى ، پس مرد خود را به صورت خواب در آورد، زن با تیغ آمد، مرد خیال کرد زن مى خواهد او را بکشد، پس بلند شد و زنش ‍ را کشت ، پس خویشاوندان زن آمدند و این مرد را کشتند و جنگ بین دو طائفه در گرفت و ادامه پیدا کرد.




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ٢۸ امرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

شایعه غیر قابل جبران است

زنی در مورد همسایه اش شایعات زیادی ساخت و شروع به پراکندن آن کرد. بعد از مدت کمی همه اطرافیان آن همسایه از آن شایعات باخبر شدند. شخصی که برایش شایعه ساخته بود به شدت از این کار صدمه دید و دچار مشکلات زیادی شد. بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخته همه دروغ بوده و وضعیت همسایه اش را دید از کار خود پشیمان شد و سراغ مرد حکیمی رفت تا از او کمک بگیرید بلکه بتواند این کار خود را جبران کند.

حکیم به او گفت: «به بازار برو و یک مرغ بخر آن را بکش و پرهایش را در مسیر جاده ای نزدیک محل زندگی خود دانه به دانه پخش کن.» آن زن از این راه حل متعجب شد ولی این کار را کرد.

فردای آن روز حکیم به او گفت حالا برو و آن پرها را برای من بیاور آن زن رفت ولی 4 تا پر بیشتر پیدا نکرد. مرد حکیم در جواب تعجب زن گفت انداختن آن پرها ساده بود ولی جمع کردن آنها به همین سادگی نیست همانند آن شایعه هایی که ساختی که به سادگی انجام شد ولی جبران کامل آن غیر ممکن است. پس بهتر است از شایعه سازی دست برداری.




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ٢٧ امرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

زن عاقل

در روزگاران قدیم زنی که به تنهایی و پیاده سفر می کرد در عبور از کوهستان سنگ گرانقیمتی پیدا کرد. روز بعد او به مسافری گرسنه برخورد کرد، آن زن کیف خود را باز کرد و مقداری غذا به او داد ولی آن مسافر سنگ گرانقیمت را دید و از زن خواست تا آن را به او بدهد. و زن عاقل بدون درنگ سنگ باارزش را به او داد.

مرد مسافر به سرعت از آنجا دور شد و از شانس خوب خود بسیار شادمان گشت. او می دانست آن سنگ آنقدر ارزش دارد که تا آخر عمر با خیال راحت زندگی بی دردسر و پرنعمت را داشته باشد.

چند روزی گذشت ولی طمع مرد او را راحت نمی گذاشت و مرتب با خود می گفت اگر او چنین سنگ باارزشی را به این سادگی به من داد پس اگر از او می خواستم بیش از این به من می داد. بنابراین مرد بازگشت و با سختی فراوان آن زن را پیدا کرد سنگ گرانقیمت را به او بازگرداند و به او گفت: من خیلی فکر کردم و می دانم که این سنگ چقدر ارزش دارد اما من او را به تو باز می گردانم به این امید که چیزی به من بدهی که از این سنگ باارزشتر باشد.

زن عاقل گفت: از من چه می خواهی؟ مرد گفت: همان چیزی که باعث شد به این راحتی از این همه ثروت چشم پوشی کنی! زن پاسخ داد: قناعت. به همین دلیل است که می گویند افراد ثروتمند و یا فقیرند به خاطر آنچه هستند نه آنچه دارند. ما با آنچه بدست می آوریم زندگی می کنیم و با آنچه می بخشیم یک زندگی می سازیم.




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ٢٧ امرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

نتیجه مخالفت با نفس

در کتاب فرج بعد الشدة حکایت ذیل را نقل نموده که راهبى در بلاد مصر شهرت یافت که او صاحب مکاشفه است ، عالمى از علماى مسلمین خیال کرد که این راهب ، مسلمین را از دین اسلام خارج مى کند پیش خود گفت خوب است او را بکشم کاردى را مسموم کرده آمد به در خانه راهب ، در را زد راهب گفت : کارد را بینداز، اى عالم مسلمین داخل شو، آن عالم کارد را انداخت و داخل شد، و گفت : اى راهب این نور مکاشفه از چه جهت به تو ظاهر گشته ، راهب گفت : به خاطر مخالفت با هواى نفس ، عالم به او گفت : آیا اسلام را قبول مى کنى ؟ راهب گفت : بلى ، (( اشهد ان لااله الاالله و ان محمدا رسول الله )) عالم گفت : چه چیز تو را به مسلمانى وادار نمود؟ راهب گفت : اسلام را بر نفس خودم عرضه کردم نفسم مخالفت کرد من هم با نفسم مخالفت کردم و اسلام را قبول کردم چون من به این مقام نرسیدم جز به مخالفت با نفسم.




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ٢٥ امرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

سوال یک امتحان استخدام

شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می‌گذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند.

 ·        یک پیرزن که در حال مرگ است.

 ·        یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است.

 ·        دوستی بسیار عزیز که سالهاست اورا ندیده اید و آرزو داشتید دوباره او را بیابید و همدم و همراه او باشید..

  شما می‌توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید.

 کمی فکر کنید...

 قاعدتاً این آزمون نمی‌تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد.

·        پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد.

·        شما باید پزشک را سوار کنید. زیرا قبلاً جان شما را نجات داده است و این فرصتی است که می‌توانید جبران کنید. اما شاید بتوانید بعداً هم جبران کنید.

 ·        شما باید شخص مورد علاقه‌تان را سوار کنید زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است هرگز قادر نباشید او را پیدا کنید.

 

از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند، شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته بود:

 سوئیچ ماشین را به پزشک می‌دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه دوست عزیزم منتظر اتوبوس می‌مانیم.




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ۱٦ امرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

زندگی انسان

روزى لرد ویشنو در غار عمیقى در کوه دورافتاده‏اى با شاگردش نشسته و مشغول مراقبه بود. پس از اتمام مراقبه، شاگردش به قدرى تحت تأثیر قرار گرفته بود که خود را به پاى ویشنو انداخت و از او خواست که او را قابل دانسته و به عنوان قدرشناسى به او اجازه دهد که به استادش خدمت کند. ویشنو با لبخند سرش را تکان داد و گفت: "مشکل‏ترین کار براى تو این است که بخواهى با عمل، تلافى چیزى را بکنى که من آن را رایگان به تو داده‏ام". شاگرد به او گفت: "خواهش مى‏کنم استاد! اجازه دهید که افتخار خدمت به شما را داشته باشم". ویشنو موافقت کرد و گفت: "من یک لیوان آب سردِ گوارا مى‏خواهم". شاگرد گفت: "الساعه استاد". و در حالى که از کوه سرازیر مى‏شد، با شادى آواز مى‏خواند.

پس از مدتى به خانه‏ى کوچکى که در کنار دره‏ى زیبایى قرار داشت رسید. ضربه‏اى به در زد و گفت: "ممکن است یک پیاله آب سرد براى استادم بدهید؟ ما سانیاس‏هاى آواره‏اى هستیم که در روى این زمین خانه‏اى نداریم". دخترى شگفت‏زده در حالى که نگاه ستایش‏آمیزش را از او پنهان نمى‏کرد به آرامى به او پاسخ داد و زیرلب گفت: "آه... تو باید همان کسى باشى که به آن مرد مقدس که در بالاى کوه‏هاى دوردست زندگى مى‏کند، خدمت مى‏کنى. آقاى محترم ممکن است به خانه من آمده و آن را متبرک کنید". او پاسخ داد: "این گستاخى مرا ببخشید ولى من عجله دارم و باید فوراً با آب به نزد استادم بازگردم". "البته او از این‏که شما خانه‏ى مرا برکت دهید ناراحت نمى‏شود، زیرا او مرد مقدس بزرگى است و شما به عنوان شاگرد او موظف و ملزم هستید به کسانى که شانس کم‏ترى دارند، کمک کنید". و دوباره تکرار کرد: "لطفاً فقط خانه‏ى محقر مرا متبرک کنید. این باعث افتخار من است که مى‏توانم از طریق شما به خداوند خدمت کنم".

داستان بدین ترتیب ادامه یافت. او به نرمى پذیرفت که وارد خانه شده و آن را متبرک سازد. پس از آن هنگام شام فرارسید و او متقاعد گشت که آن‏جا بماند و با شرکت در شام غذا را نیز برکت دهد. از آن‏جایى که بسیار دیر شده بود و تا کوه نیز فاصله زیادى بود و در تاریکى شب ممکن بود که آب به زمین بریزد، موافقت کرد که شب را در آن‏جا بماند و صبح زود به سوى کوه حرکت کند. اما به هنگام صبح متوجه شد که گاوها ناراحت هستند و با خود گفت اگر او مى‏توانست فقط همین یک بار به آن دختر در دوشیدن شیر کمک کند بسیار خوب مى‏شد، زیرا از نظر لرد کریشنا گاو حیوان مقدسى است و نباید در رنج و عذاب باشد.

روزها تبدیل به هفته‏ها شد و او هنوز در آن‏جا مانده بود. آن‏ها با یکدیگر ازدواج کردند و صاحب فرزندان زیادى شدند. او بر روى زمین خوب کار مى‏کرد و در نتیجه محصول فراوانى نیز به دست مى‏آورد. او زمین بیش‏ترى خرید و به زودى آن‏ها را به زیر کشت برد. همسایگانش براى مشورت و دریافت کمک، به نزد او مى‏آمدند و او به طور رایگان به آن‏ها کمک مى‏کرد. خانواده ثروتمندى شدند و با کوشش او معابدى ساخته شد. مدارس و بیمارستان‏ها جایگزین جنگل شدند. و آن دره جواهرى بر روى زمین شد. نظم و هماهنگى بر زمین‏هاى بایر و غیرقابل کشت حکمفرما شد. وقتى خبر صلح و آرامش و ثروتى که در آن سرزمین وجود داشت به گوش مردم رسید، جمعیت زیادى به آن‏جا روى آوردند. در آن‏جا خبرى از فقر و بیمارى نبود و مردان به هنگام کار در مدح و ستایش خداوند آواز مى‏خواندند. او شاهد رشد فرزندانش بود و از این‏که آن‏ها به او تعلق داشتند خوشحال بود.

روزى به هنگام پیرى، همان‏طور که روى تپه کوچکى در مقابل دره ایستاده بود، راجع به آنچه که از زمان ورودش به دره اتفاق افتاده بود فکر مى‏کرد. تا جایى که چشم کار مى‏کرد مزرعه‏هایى بود سرشار از ثروت و وفور نعمت و او از این وضع احساس رضایت مى‏کرد.

ناگهان موج عظیمى از جزر و مد در برابر دیدگانش تمام دره را دربرگرفت و در یک لحظه همه چیز از دست رفت. همسر، فرزندان، مزارع، مدارس، همسایگان، همه از میان رفتند. او گیج و حیران به مردم که در برابر دیدگانش از بین مى‏رفتند خیره شده بود.

و سپس او ویشنو را دید که در سطح آب ایستاده است و با لبخندى تلخ به او مى‏نگرد و مى‏گوید، "من هنوز منتظر آب هستم". و این داستان زندگى انسان است.




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ۱٦ امرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

حکایت جالب

حکایتی از زبان  حضرت مسیح (ع) نقل می کنند که بسیار شنیدنی است. می گویند او این حکایت را بسیار دوست داشت و در موقعیت های مختلف آن را بیان میکرد. حکایت این است

 

مردی بود بسیار متمکن و پولدار روزی به کارگرانی برای کار در باغش نیاز داشت. بنابراین ، پیشکارش را به میدان شهر فرستاد تا کارگرانی را برای کار اجیر کند. پیشکار رفت و همه ی کارگران موجود در میدان شهر را اجیر کرد و آورد و آن ها در باغ به کار مشغول شدند. کارگرانی که آن روز در میدان نبودند ، این موضوع را شنیدند و آنها نیز آمدند. روز بعد و روزهای بعد نیز تعدادی دیگر به جمع کارگران اضافه شدند. گر چه این کارگران تازه ، غروب بود که رسیدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نیز استخدام کرد. شبانگاه ، هنگامی که خورشید فرو نشسته بود ، او همه ی کارگران را گردآورد و به همه ی آنها دستمزدی یکسان داد. بدیهی ست آنانی که از صبح به کار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتند : این بی انصافی است. چه می کنید ، آقا ؟ ما از صبح کار کرده ایم و اینان غروب رسیدند و بیش از دو ساعت نیست که کار کرده اند. بعضی ها هم که چند دقیقه پیش به ما ملحق شدند. آن ها که اصلاً کاری نکرده اند

 

مرد ثروتمند خندید و گفت : به دیگران کاری نداشته باشید. آیا آنچه که به خود شما داده ام کم بوده است ؟  

 

کارگران یکصدا گفتند :  نه ، آنچه که شما به ما پرداخته اید ، بیش تر از دستمزد معمولی ما نیز بوده است. با وجود این ، انصاف نیست که اینانی که دیر رسیدند و کاری نکردند ، همان دستمزدی را بگیرند که ما گرفته ایم

 

مرد دارا گفت :  من به آنها داده ام زیرا بسیار دارم. من اگر چند برابر این نیز بپردازم ، چیزی از دارائی من کم نمیشود. من از استغنای خویش می بخشم. شما نگران این موضوع نباشید. شما بیش از توقع تان مزد گرفته اید پس مقایسه نکنید. من در ازای کارشان نیست که به آنها دستمزد می دهم ، بلکه می دهم چون برای دادن و بخشیدن ، بسیار دارم. من از سر بی نیازی ست که می بخشم

 

مسیح گفت :  بعضی ها برای رسیدن به خدا سخت می کوشند. بعضی ها درست دم غروب از راه می رسند. بعضی ها هم وقتی کار تمام شده است ، پیدایشان می شود. اما همه به یکسان زیر چتر لطف و مرحمت الهی قرار می گیرند

 

شما نمیدانید که خدا استحقاق بنده را نمی نگرد ، بلکه دارائی خویش را می نگرد. او به غنای خود نگاه می کند ، نه به کار ما. از غنای ذات الهی ، جز بهشت نمی شکفد. باید هم اینگونه باشد. بهشت ، ظهور بی نیازی و غنای خداوند است. دوزخ را همین تنگ نظرها برپا داشته اند. زیرا اینان آنقدر بخیل و حسودند که نمیتوانند جز خود را مشمول لطف الهی ببینند..




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ۱٤ امرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

با عشق زندگی کن

یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است .آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت.

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فرا گیر نرسیده بود.استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد.

در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.

چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه ی پطرس قدیس را گرفت:

این کار شما درست نیست پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده و کار و زندگی ما را به هم زده.

از وقتی که رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد...در چشم هایشان نگاه می کند...به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می کنند...هم را در آغوش می کشند و می بوسند.دوزخ جای این کارها نیست!! لطفا این مرد را پس بگیرید!!

وقتی رامش قصه اش را تمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت:

« با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی... خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند »




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ۱٤ امرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

بهشت و جهنم

بهشت و جهنم
مردی در عالم رویا فرشته ای دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت. مرد جلو رفت و از فرشته پرسید: این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟ فرشته جواب داد: می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد!




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ۱٢ امرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

وسوسه

کالین ویلسون*که امروز نویسنده ی مشهوری است،وسوسه ی

خودکشی راکه در شانزده سالگی به او دست داده بود،چنین
توصیف میکند:
وارد آزمایشگاه شیمی مدرسه شدم و شیشه ی زهر را برداشتم.
زهر را در لیوان پیش رویم خالی کردم،غرق تماشایش شدم،رنگش را نگاه کردم
و مزه ی احتمالی اش را در ذهن ام تصور کردم.سپس اسید را به بینی ام نزدیک کردم،و
بویش به مشامم خورد،در این لحظه،ناگهان جرقه ای از اینده در ذهنم
درخشید..... و توانستم سوزش ان را در گلویم احساس کنم و سوراخ ایجاد
شده در درئن معده ام را ببینم.احساس اسیب ان زهر ان چنان حقیقی بود که
گویی به راستی ان را نوشیده بودم.سپس مطمئن شدم که هنوز این کار را نکرده ام.
در طول چند لحظه ای که ان لیوان را در دست گرفته بودمو امکان مرگ را مزه مزه میکردم،با
خودم فکر کردم:اگر شجاعت کشتن خودم را دارم،پس شجاعت ادامه دادن زندگی ام را هم دارم.

*کالین ویلسون نویسنده ی انگلیسی که کتاب های بسیاری در زمینه های داستان،فلسفه،جامعه شناسی،موسیقی،ادبیات و علوم غریبه نوشته است.




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ۱٢ امرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

باران

روزی که سپاه ایران خود را آماده می ساخت شر یونانی ها را پس از سالها بردگی از روی ایران کم کند باران بسیاری بارید یکی از جادوگران در بین مردم شایعه کرده بود این باران اشک آسمان بخاطر مرگ جوانان ما است و بزودی خبرهای بسیار بدی می رسد . این خبر را به اشک یکم نخستین پادشاه از دودمان اشکانیان دادند او هم خندید و گفت این شاد باش آسمانها به ماست باران مایه رحمت و رویش است نه پیام شوم . سپاه کوچک و پارتیزانی او خیلی زود بخش بزرگی از شمال خراسان را از شر یونان آزاد ساخت و دل ایرانیان میهن را در همه جا گرم نمود اشک های بعدی ایران را به شکل کامل آزاد ساختند .

اندیشمند برجسته کشورمان ارد بزرگ می گوید : باران ، مهر آسمان است نه بغض آن ، همانند آدمیان مهرورزی که می بارند و کینه توزانی که خشک و بی نشانند .

نکته ایی را باید در این جا بنویسم و آن واژه پارتیزان است در کشورمان بسیاری فکر می کنند این واژه مربوط به مبارزین کمونیست اروپای شرقی در 50 سال پیش است حال آنکه این واژه در واقع مربوط به سپاهیان اشک یکم بود چون آنها از خاندان پارت بودند و ارتش منظمی هم نداشتند و به شکلی چریکی به سپاه حمله می کردند به آنها پارتیزان می گفتند پارتیزان ها بسیار تیراندازان باهوشی بودند و با تعداد اندک توانستند به مرور دشمن را از ایران پاکسازی نمایند .




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ۱٢ امرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

روزهای سخت

  

بانو کاساندان نزد فرزند خویش کمبوجیه آمد و گفت : پدرت مدتهاست تا دیر وقت درگیر رایزنی با رایزنان دربار است و من از این همه کار او نگرانم . تن درستی پادشاه فراتر از هر چیز دیگریست . کمبوجیه نزد پدر خویش ، فرمانروای ایران کوروش آمد و دید سخت در اندیشه است و رایزنان از آنچه رخ می دهد می گفتند . پس از پایان کار فرزند رو به پدر کرد و گفت مادر از این همه کار شما نگران است پدر گفت : روزهای سخت امروز ، فر بسیاری برای بهروزی میهنمان در پی دارد و این ارزشی بیش از تن درستی دارد . 

تلاش ها و از خودگذشتگی کورش بزرگ باعث شد امروز اینگونه شیفته او باشیم . همانگونه که ارد بزرگ اندیشمند برجسته کشورمان می گوید : روزهای سخت بهایی ست که باید برای سرافرازی پرداخت . 




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ۱٢ امرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

عصیان آدم
عصیان آدم

 

سرگذشت آدم(ع) و ابلیس در چند جای قرآن کریم آمده، ولی در هر جا نکات تازه‌ و بکری در برداشته است. با وجود اینکه خداوند درباره مکر شیطان و دشمنی او به آدم(ع) هشدار داده بود، اما او اسیر فریبکاری ابلیس شد. خداوند، آدم و حوا را از نزدیک شدن به درخت ممنوع برحذر داشته بود. شیطان آن دو را وسوسه کرد و گفت: ای آدم! آیا می‌خواهی درخت جاودانگی و سلطنت بی‌انقراض را نشانت دهم؟ آنگاه آن دو را تشویق به خوردن میوه آن درخت کرد. آدم و حوا از آن میوه خوردند و از آن پس خداوند آنها را از بهشت اخراج کرد.

حضرت آدم(ع) یکی از انبیای برگزیده خداوند می‌باشد و یکی از صفات و شرایط مهم پیامبری عصمت است.* اگر پیامبران معصوم نباشند، مردم به گفته‌های آنان اطمینان پیدا نمی‌کنند، آنان را امین و الگوی خودنمی‌دانند و به خدای یگانه و بی‌همتا ایمان نمی‌آورند.

خداوند در ادامه ماجرای آدم و ابلیس و فریبکاری شیطان می‌فرماید: «وَ عَصَی آدَمُ رَبَّهُ فَغَوَی؛ آدم از امر پروردگارش سرپیچی کرد و گمراه شد.» (سوره طه، آیه 121) سؤالی که در اینجا پیش می‌آید این است که اگر پیامبران، معصوم از هر گونه گناه ـ‌چه کبیره و چه صغیره‌ـ می‌باشند، پس نافرمانی و عصیان حضرت آدم چگونه توجیه می‌شود؟ آیا گناه آدم و عصمت او در تناقض و تنافی با هم نیستند؟ اگر معتقد به عدم ارتکاب گناه و اشتباه از سوی پیامبران هستیم، پس چرا حضرت آدم عصیان کرد، آن هم عصیانی که نتیجه‌اش گمراهی بود؟

مفسران کوشیده‌اند این شبهه را این‌گونه پاسخ دهند:

1. کلمه «غوی» که در آیه بالا آمده است، به معنای ایستادگی نداشتن و کاری است که از روی جهل و نادانی ناشی از غفلت انجام می‌شود و چون آدم به دلیل گمانی که از گفته شیطان برای او پیدا شده بود، ناآگاهانه از درخت ممنوع خورد، از آن تعبیر به «غوی» شده است. از آنجا که آدم ذاتاً پاک و مؤمن بود و در طریق رضای خدا گام برمی‌داشت و این خطا که بر اثر وسوسه شیطان دامن او را گرفت یک استثنا بود، خداوند او را از رحمت خود برای همیشه دور نساخت، بلکه او را برگزید و توبه‌اش را پذیرا شد و هدایتش کرد. «ثُمَّ اجْتَباهُ رَبَّهُ فَتابَ عَلَیهِ وَهَدَی». (سوره طه، آیه122)

به عبارت دیگر حضرت آدم به علت اینکه از شجره ممنوعه خورده بود از جاودانگی و خلود در بهشت محروم گردید و به همین علت آن ثوابها و پاداشهای بزرگی که خدا برایش در بهشت آماده کرده بود از بین رفت، اما دچار عذاب ابدی نگردید.

2. اگرچه عصیان در گفتمان امروز به معنای گناه می‌آید، ولی در لغت به معنای خارج شدن از اطاعت و فرمان است، خواه این فرمان یک فرمان واجب باشد یا مستحب. بنابراین به کار رفتن کلمه عصیان، لزوماً به معنای ترک واجب یا ارتکاب حرام نیست، بلکه می‌تواند ترک یک مستحب یا ارتکاب مکروه باشد. مخالفت با یک واجب عصمت را نفی می‌کند، ولی مخالفت با امر مستحب، هیچ‌گونه منافاتی با عصمت پیامبر ندارد. بدیهی است که ترک یک امر مستحب خود یک نوع خسران وزیان می‌باشد.

3. عصیان و گناه گاهی برای همه افراد بدون اینکه فردی از آن قانون کلی خارج باشد، گناه محسوب می‌شود مانند ظلم کردن، دروغ گفتن و مال حرام خوردن، اما گاهی جنبه نسبی دارد یعنی اگر از یک نفر سر بزند نه تنها گناه نیست، اما در مقایسه با مقام و جایگاه او کار ناشایستی است. این که گفته‌اند:«حسنات الابرار سیئات المقربین» اشاره به همین مطلب دارد. به عبارت دیگر این همان چیزی است که به عنوان «ترک اولی» معروف شده است که نه گناه است و نه مخالف مقام عصمت.

4. «اوامر» و «نواهی» دو جنبه دارند: مولوی و ارشادی. اینکه می‌گوییم پیامبران معصوم از هرگونه معصیت ـ‌چه کبیره و چه صغیره‌ـ می‌باشند ناظر به اوامر و نواهی مولوی است نه ارشادی. برای روشن شدن موضوع، پزشکی را در نظر می‌گیریم که به بیمار دستور می‌دهد که فلان دارو را بخور و از فلان غذای نامناسب پرهیز کن. شکی نیست که اگر بیمار دستور پزشک را نادیده بگیرد تنها به خودش ضرر زده است. چرا که ارشاد و راهنمایی پزشک را نادیده گرفته است. خداوند نیز به آدم فرموده بود که از میوه آن درخت نخور، چرا که در صورت چنین عملی از بهشت بیرون خواهی رفت و در زمین گرفتار درد و رنج بسیار می‌شوی. او با این امر ارشادی مخالفت نمود که نتیجه‌اش را نیز مشاهده کرد.

در میان چهار پاسخ ذکر شده که همگی درجای خود صحیح و قانع‌کننده می‌باشند، پاسخ چهارم برجسته‌تر و صحیح‌تر به نظر می‌رسد که از سوی مفسران نیز بر آن تأکید بیشتری شده است. هر چند نظرات دیگری نیز در این‌باره وجود دارد.

با توجه به نکات بالا درمی‌یابیم که حضرت آدم(ع) و پیامبران دیگری چون: یونس(ع)، یوسف(ع) و… که دچار خطاهایی از این دست شده‌اند از مقام عصمت دور نگشته‌اند و تنها دچار اثرات و تبعاتی شده‌اند که نتیجه عمل آنان بوده است.

 

* عصمت نیرویی است بازدارنده که خداوند آن را در ضمیر پیامبران قرار داده است و باعث می‌شود که آنان از هرگونه معصیت و خطا بدور باشند.;




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ۱٢ امرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

راز آسمان

ماه کامل بود. فقط زن وبچه ای که در بغل

او بود در کوچه بودند.زن به دم در خونه  ای

 که می رسید می ایستاد و خونه را به دقت

 نگاه می کرد و دوباره به راه خود ادامه می داد .

غصه در چشمانش موج می زد . به آسمان نگاه

 کرد حس کرد آسمان نگاهش می کند،از خودش

 متنفر شده بود . فقط چند خونه ی دیگر باقی مانده

 است. دم در خونه ای ایستاد به خونه نگاه کرد .با خودش

 گفت اگر پول داشتم این کار را نمی کردم.گونه هایش

خیس شده بود.صورتش را نزدیک بچه  برد وبوسش

 کرد. بچه هم گونه هایش خیس شده بود . او را روی

 زمین گذاشت .و با قدم های سست به

راه خود ادامه داد.وسط راه ایستاد. صورتش را

برگردوند .بچه دیده می شد. دوباره به

آسمان نگاه کرد از آسمان ستاره می بارید. به

 خودش گفت :نکند کسی پیدایش نکند .

نکند افراد این خونه باهاش بد رفتاری

 کنند.نکند،نکند،نکند.تصمیم خودش را گرفت

 برگشت بچه را بلند کرد ورفت در راه به آسمان

 نگاه کرد،و حس کرد آسمان بهش لبخند زده.زن

 دیگر از خودش متنفر نبود. آسمان این

 راز را به ستاره ای درخشان تبدیل کرد.




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ۱٢ امرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

مرز تردید

روی لبه ی پشت بام ایستاده بود .به پایین

نگاه کرد .حس عجیبی داشت از بلندی می ترسید

از لبه ی پشت بام عقب عقب دور شد. صورتش خیس عرق

شده بود. نفس عمیقی کشید .وصیت نامه ی خود را از جیبش در آورد

و تا جایی که می توانست ریز ریزش کرد...




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ۱۱ امرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

هیچ کس تنها نیست

 

یک شب تابستانی  بود. ماه پشت ابرها پنهان شده بود.

 

مثل همیشه با آن لباس نارنجی رنگ و

 

 جاروی بلندش، تنها بر ابتدای خیابان بی انتها ایستاده بود

 

شروع به جارو کشیدن کرد  هر چند دقیقه می ایستاد و کمر

 

 خود را می گرفت ودوباره شروع به کار می کرد.

 

 نگاهی به آسمان کرد. حس کرد کسی از آسمان نگاهش می کند و

 

 به او لبخند زده است.چند دقیقه هست باران می بارد و

 

خیابان تمیز شده است . رفتگر چشمانش را به خیابان

 

دوخته بود و گریه می کرد .دوباره نگاهی به آسمان کرد

 

  چند لحظه سکوت همه جا را فرا گرفت و بعد

 

هر دویشان با همدیگر خنیدند . رفتگر فهمیده بود که

 

دیگر هیچ وقت تنها نمی ماند...




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ۱۱ امرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

گره سبز

گوشه ی امام زاده نشسته بود. سرش

روی زانوهاش قرار داشت

و گریه می کرد. سرش را بلند کرد همه

 رفته بودند و او تنها

 درامام زاده بود .بلند شد و ضریح را گرفت.

 دیگر گریه نمی کرد

فقط زیر لب حرف می زد . از

 ضریح پارچه سبز

رنگی باز کرد و با خودش برد. چند سال

بعد دوباره زن برگشت

 ولی این بار تنها نبود با یک پسر بچه آمده بود. روی

 دست راست پسرک پارچه

 سبز رنگی  به چشم می خورد.پارچه را از دست

 پسر باز کرد و دوباره

 به ضریح بست .  به اطراف

 نگاهی کرد سر جایش

 یک زن سرش را روی زانوهایش گذاشته

 بود و گریه می کرد.زن

 لبخندی زد و با بچه اش از امام زاده خارج شد..

من به معجزه اعتقاد دارم




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ۱۱ امرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

مرد آهنگر و امید به خدا
آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سالها با علاقه کار کرد به

دیگران نیکی کرد اما با تمام پرهیزگاری چیزی درست به نظر نمی آمد.حتی مشکلاتش مدام بیشتر میشد. یک

روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود از وضعیت دشوارش مطلع شد.گفت: واقعا عجیب است درست بعد از

اینکه تصمیم گرفتی مرد خداترسی شوی زندگیت بدتر شده نمیخواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام

تلاشهایت در مسیر روحانی هیچ چیز بهتر نشده. آهنگر بلافاصله پاسخ نداد او هم بارها همین فکر را کرده بود

و نفهمیده بود چه بر سر زندگیش آمده اما نمی خواست دوستش را بی پاسخ بگذارد شروع کرد به حرف زدن 

و سرانجام پاسخی را که می خواست یافت این پاسخ آهنگر بود:

در این کارگاه فولاد خام برایم می آورند و باید از آن شمشیری بسازم، می دانی چطور این کار را میکنم؟ اول تکه

فولاد را به اندازه جهنم حرارت میدهم تا سرخ شود بعد با بیرحمی سنگین ترین پتک را برمیدارم و پشت سر هم

به آن ضربه میزنم تا اینکه فولاد شکلی را بگیرد که می خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می کنم و تمام

این کارگاه را بخار آب میگیرد. فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما ناله میکند و رنج میبرد. باید اینکار را انقدر تکرار

کنم تا به شمشیر مورد نظر دست یابم. یک بار کافی نیست.

گاهی فولادی که به دستم میرسد نمی تواند تاب این عمل را بیاورد حرارت، ضربات پتک و آب سرد تمامش را

ترک می اندازد. میدانم از این فولاد هرگز تیغه شمشیر مناسبی در نخواهد آمد.

میدانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو میبرد. ضربات پتکی که زندگی بر من وارد میکند پذیرفته ام و گاهی به

شدت احساس سرما میکنم انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج میبرد.

اما تنها چیزی که می خواهم این است: خدای من از کارت دست نکش تا شکلی را که تو میخواهی به خود

بگیرم با هر روشی که می پسندی ادامه بده هر مدت که لازم است ادامه بده اما هرگز مرا به کوه فولادهای

بی فایده پرتاب نکن




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ۱٠ امرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

تو چه میخواهی؟

ـ تو چی می خواهی؟

یک،فریاد زد: من یه  عالمه صفر می خوام که یه گوشه بشینم و یکی یکی اونارو جلوم بچینم.

صفر مدتی فکر کرد و جواب داد:ولی من فقط یه دونه یک می خوام که اونو پشت سرم بذارم.




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ۸ امرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

پیرمردی که خوشبختی میفروخت

پیرمرد کنار پیاده رو ایستاده بود و با صدای بلند می گفت:من به شما خانمها خوشبختی می فروشم

اگه دنبال خوشبختی هستید بیایید اینجا پیش من

مرد نزدیک رفت و پرسید:به آقایون هم می فروشی؟

پیرمرد سراپای او را برانداز کرد و گفت:نه

-برای چی؟

-رازم فاش میشه

-من دو برابر پولی رو که خانمها بهت میدن،بهت میدم

پیرمرد دستش را جلو برد.

مرد پرسید چقدر؟

پیرمرد فکری کرد و گفت:یه اسکناس سبز

مرد لبخند زنان گفت:اگه می دونستم خوشبختی اینقدر ارزونه زودتر به فکر خریدنش می افتادم.

سپس از جیبش اسکناسی در آورد و به او داد.

پیرمرد آن را در جیبش گذاشت.از کیسه ایی که جلوی پایش بود بسته ایی بیرون آورد وبه مرد داد.

مرد زیروبر آن را نگاه کرد و کنجکاوانه پرسید:یعنی خوشبختی تو اینه؟

پیرمرد سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.

مرد پرسید:حالا چی توش هست؟

پیرمرد لبخندی زد و گفت:اسکاچ 




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ۸ امرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

راجب چی حرف میزدیم؟

-عزیزم داشتیم درباره ی چی حرف می زدیم؟

زن کتابچه ی خاطراتش  را داخل کشو ی کابینت گذاشت.

از آشپز خانه بیرون آمد.روبروی مرد ایستاد.

با مهربانی گفت:دلم می خواد از اولش برام تعریف کنی.

مرد چند لحظه ایی به چهره ی او خیره ماند و سپس گفت:اون گل خشکیده رو من

از لای دفتر خاطراتت برداشته بودم

زن لبخندی زد و گفت:ممنونم که اون رو دوباره سر جاش گذاشتی!




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ۸ امرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

محبت

دخترک بر خلاف همیشه که به هر رهگذری می رسید،

آستین لباس او را می کشید تا یک بسته آدامس به او بفروشد.

این بار رو به روی زنی که روی صندلی پارک نشسته و نوزادش

 را در آغوش گرفته،ایستاده بود و او را نگاه می کرد.

گاه گاهی که زن به نوزاد لبخنند می زد،لب های دخترک نیز

 بی اختیار از هم باز می شد.

مدتی گذشت،دخترک از جعبه بسته ای برداشت و جلو روی

زن گرفت.

زن رو به سمت دیگری کرد:برو بچه،آدامس نمی خوام.

دخترک گفت:بگیر.پولی نیست.




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ۸ امرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

اجر کار خیر

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.

لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،

خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و

در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش

را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.

مرد پاسخ داد: ( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.

از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.)

مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد

ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست

در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.

مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.

مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.

شیطان در ادامه توضیح می دهد:
(من شما را در راه رفتن به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم )

وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید،

خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم

و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید.

به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر

باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.

بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.



«کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید

چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر

دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.

این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید.»




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ٧ امرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

کاش همیشه اینگونه باشیم


دو دوست از جاده ای در بیابان عبور می کردند بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از آنان از سر خشم به صورت دیگری سیلی زد . دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی به او بگوید روی شنهای بیابان نوشت ، امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد .
آن دو به راه خود ادامه دادند تا به آبادی رسیدند . تصمیم گرفتند که قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و در برکه افتاد نزدیک بود که غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد . بعد از اینکه از غرق شدن نجات یافت روی صخره ای این جمله را حک کرد : امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد . دوستش با تعجب پرسید : بعد از اینکه من با سیلی تو را آزردم ، تو آن جمله را روی شنهای صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک می کنی ؟
دیگری لبخند زد و گفت : وقتی کسی ما را آزرده کرد باید آنرا روی شنهای صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش آنرا پاک کنند ولی وقتی محبتی در حق ما می شود باید آنرا روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد .




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ٧ امرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

حکمت خدا

زمانی روستایی فقیری بود که از مال دنیا دو چیز داشت، پسری 16 ساله و اسبی خاکستری و زیبا. مرد روستایی این دو را بیش از هر چیز در دنیا دوست داشت. روزی اسبش ناپدید شد. مرد روستایی دچار غم و ناراحتی بسیاری شد. هیچ کس نمی توانست او را تسلی دهد تا اینکه سه روز بعد اسبش مراجعه کرد، همراه با یک اسب نر سیاه و زیبای عربی. مرد که از دیدن اسب بیش از اندازه خوشحال شده بود او را بغل گرفت و زین کرد.
پسرش با شوق از او خواست که سوار اسب وحشی شود و چون پدر نمی خواست که به پسرش جواب نه بدهد، با درخواست او موافقت کرد. یک ساعت بعد به او خبر رسید که پسرش از اسب به زیر افتاده و به شدت مجروح شده است. پسر را با حالتی زار درحالی که دو جای پایش شکسته بود، خونین به خانه آوردند. با مشاهده پسر، شادی پدر دوباره به غم تبدیل شد.
او در مقابل کلبه نشست و به گریه و زاری پرداخت. در همین زمان گروهی از سربازان پادشاه از آن جا عبور می کردند. جنگ نزدیک بود و ارتشیان آمده بودند تا سربازانی را از دهکده جمع کنند. آن ها با بی رحمی هر که را به سن 15 سالگی رسیده بود می گرفتند. وقتی به در خانه مرد روستایی رسیدند و پسرش را مجروح دیدند از بردنش منصرف شدند. اشک های پدر دوباره به شادی تبدیل شد و از صمیم قلب از خدا تشکر کرد.
برگرفته از کتاب زندگی بی قید وشرط نوشته دیپاک چوپرا، ترجمه توراندخت تمدن




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ٧ امرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

مارها و قورباغه ها

مارها قورباغه‌ها را می خوردند و قورباغه‌ها از این نابسامانی بسیار غمگین بودند
تا اینکه قورباغه‌ها علیه مارها به لک لک‌ها شکایت کردند
لک لک‌ها چندی از مارها را خوردند و بقیه را هم تار و مار کردند و قورباغه‌ها از این حمایت شادمان شدند
طولی نکشید که لک لک‌ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه‌ها
قورباغه‌ها ناگهان دچار اختلاف دیدگاه شدند
عده ای از آنها با لک لک‌ها کنار آمدند و عده‌ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند
مارها بازگشتند ولی اینبار همپای لک لک‌ها شروع به خوردن قورباغه‌ها کردند
حالا دیگر قورباغه‌ها متقاعد شده‌اند که انگار برای خورده شدن به دنیا آمده اند
ولی تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است !
اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان !!؟؟


از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم ؟




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ٧ امرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

قدرت اندیشه

پیرمرد تنهایی در مزرعه اش زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود ولی چاره ای دیگر نبود تا از او کمک بگیرد.
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال با این وضعیت نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. ولی در صورتی هم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.
دوستدار تو پدر.

زمان زیادی نگذشت تا اینکه پیرمرد تلگرافی را با این مضمون دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام !
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند.
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهی چه کنی ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا میتوانستم برایت انجام بدهم !


هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید
مسلما می توانید از عهده ی آن بخوبی برآیید.
مانع فقط ذهن است !
نه اینکه شما در کجا هستید و آیا انجام کاری حتی در دور دست ها امکان پذیر هست یا نه ...!




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ٧ امرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

حکایت زخمهای عشق مادر

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ...
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت آن پسر در کام تمساح رها شود .کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید ، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: این زخم ها را دوست دارم، اینها خراش های عشق مادرم هستند ...




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ٧ امرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

گنجیشک و خدا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: او می آید و با من راز و نیاز خواهد کرد، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا، نشست.

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک غمگین و افسرده بود ولی باز هم هیچ نگفت ! اما خدا لب به سخن گشود :
"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست" ؟ گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان سهمگین و بی موقع چه بود؟
و سنگینی بغض راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر افکندند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود، خواب بودی، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک، خیره در خدایی خدا، مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ؛ ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت، گویی حسی عجیب وجودش را دگرگون می کرد.
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ٧ امرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

مرد کور

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق در ٧ امرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

قانون عشق