فصل سوم
ابعاد وجودی انسان:
انسان غیر از بعد مادی و عنصر خاکی بعد وجودی دیگری بنام روح دارد. قران کریم گر چه خلقت اولین انسان را مادی و از خاک و خلقت نسل او را از نطفه می داند ولی این خلقت مادی را مرحله اول خلقت انسان شمرده و تکامل خلقت او را در مرحله بعد می داند و از آن چنین تعبیر می کند: ثم سویه و نفخ فیه من روحه … (سجده:۹)- سپس ( اندام ) او را موزون ساخت و از روح خویش در وی دمید.
دلایل عقلی اثبات روح:
ما در تمام عمر- از خود با کلمه من تعبیر می کنیم با اینکه تغییرات و دگرگونیهایی در اثر گذشت عمر برای بدن ما پیش می آید لیکن آن چیز که حقیقت وجود ما به او است هیچ کاستی و افزایشی پیدا نمی کند.
از نظر علمی همه سلولهای بدن انسان در طول هفت یا هشت سال به تدریج جای خود را به سلولهای جدید می سپارند. حتی با تغذیه- ماده ی سلولهای مغز هم دگرگون می شود. ولی در عین حال انسان امروز خودرا همان انسان ده سال قبل می داند و هرگز این حقیقت را انکار نمی کند. از اینجا ثابت می شود که حقیقت دیگری در انسان غیر از بدنش وجود دارد که همیشه ثابت است و آن همان روح است.
ما تمامی افعال و انفعالات بدن را بخود نسبت داده می گوییم:
من خوردم- با چشمم دیدم- با پایم رفتم- و با زبانم سخن گفتم- و با گوشم شنیدم و با مغزم اندیشیدم. در تمام این تعبیرات افعال گوناگون را به یک واحد نسبت می دهیم این واحد چیست؟ آیا خود این اعضا با هم جهت واحدی دارند؟ بی شک می دانیم که کار هر یک از آنها بخود آنها مربوط است و کار هر عضوی را نمی توان به عضو دیگری واگذار کرد و یا نسبت داد. بوسیله گوش نمی توان دید- بوسیله زبان نمی توان شنید- بوسیله چشم نمی توان تکلم کردیا غذا خورد و…. هر یک از این اعضا مستقل از یکدیگرند و از هر یک کاری مخصوص بخود ساخته است. باید حقیقت دیگری غیر از بدن وجود داشته باشد که بتوان تمام این امور را به یک سیاق به آن نسبت داد و ما آن حقیقت را روح می دانیم.
وجود این حقیقت واحد که از آن با کلمه من تعبیر می کنیم در نزد هر شخصی آن چنان معلوم و پذیرفته شده است که گاه تمام افعال بدن را بدون واسطه قرار دادن عضو مخصوص به من نسبت داده و می گوید: من خوردم- من دیدم و…. حتی اگر از بدن و اعضاء و افعال آن هم غافل شویم از نفس خود غافل نخواهیم شد و معلوم است آنچه را که از آن غافل می شویم غیر از چیزی است که به آن توجه داریم و از آن غافل نمی شویم.
دلایل نقلی:
در قران مجید آیات فراوانی وجود دارد که هر کدام با بیانی مساله وجود روح در انسان را اثبات می کند. این آیات را می توان در قالب چند گروه ارائه کرد:
۱) آیاتی که از خلقت اولیه انسان سخن می گویند بعنوان نمونه- در سوره مومنون پس از تبیین مراتب خلقت انسان به مساله آفرینش روح پرداخته و با تعبیری دقیق می فرماید: … ثم انشاناه خلقااخر(مومنون:۱۴) سپس او را آفرینش تازه ای دادیم.
تعبیر خلقا اخر بیانگر این است که این مرحله از خلقت انسان با مراحل قبلی که ناظر بر جسمانی و مادی بودن وی بود کاملا متفاوت است. در این مرحله سخن از انشاء ( ایجاد ) جدیدی است که ما از آن به ایجاد روح تعبیر می کنیم.
۲) آیاتی که از توفی انسان بهنگام موت سخن می گویند. از این آیات فهمیده می شود که انسان دارای روحی است که هرگز از بین نمی رود بهمین جهت آن روح هنگام مرگ توسط ماموران الهی گرفته و حفظ می شود و تنها جسد در معرض متلاشی شدن قرار می گیرد.
۳) آیاتی که در باره سخن گفتن فرشتگان بهنگام مرگ و انتقال از این جهان به جهان آخرت وارد شده دلیل دیگری بر وجود روح در انسان است.
تجرد روح
برخی از متکلمان معتقدند که روح جسم است ولی نه مانند دیگر محسوسات بلکه جسمی لطیف و نورانی است موجودی زنده و متحرک است که در جمیع اجزای بدن نفوذ دارد همانگونه که آب در برگهای گل و روغن در دانه های زیتون راه دارد و به حرکت در می آید و این روح است که به جسم و بدن حیات و حرکت می بخشد و پس از فساد بدن به عالم ارواح قدم می گذارد. این قول را فخر رازی نیکو شمرده و آن را قوی و موافق با کتابهای آسمانی دانسته است.
گروه دیگری بنام مادیگراها به جسمانی بودن روح معتقد هستند و در مورد نظریه خود سرسختانه پا فشاری می کنند . آنان در باره حقیقت روح می گویند: غرض از روح خواص معین از تشکل مخصوص ماده است. ارانی با توضیح بیشتر در جای دیگر می گوید: اگر اجزای ماده رابطه ی زمانی و مکانی مخصوص نسبت بهم پیدا کنند صاحب روح می شوند و روح عبارت از همان رابطه اجزاء ماده صاحب روح است.
در مقابل دو گروه نامبرده فیلسوفان الهی و جمعی از متکلمان به تجرد روح ( غیر مادی بودن روح ) معتقدند. این گروه برای اثبات مدعای خود به دلایل عقلی تمسک جسته اند که به برخی از آنها اشاره می کنیم:
الف- تجرد ادراک: ما می دانیم که در امور مادی اگر بخواهیم چیزی را ظرف چیز دیگر قرار دهیم لازم است ظرف از مظروف خود بزرگتر یا مساوی آن باشد تا بتواند مظروف را در خود جای دهد زیرا هرگز نمی توان شیء بزرگتر را در شیء کوچکتر جای داد. فرض کنید که در مقابل منظره زیبایی ایستاده اید درختان سر به فلک کشیده و گلهای رنگارنگ چشم شما را خیره کرده صفحه آسمان نیلگون زیبایی دیگری به محیط بخشیده و استخر بزرگی که ماهی های خوش نقش و نگاری در آن شناورند در کنار شما جای گرفته است و ما این همه موجودات را تصور می کنیم صورت آنها در کجای مغز ما جای می گیرد؟!
با اینکه مجموع مغز و سلولهای آن و سلسله اعصاب مربوط به آن به مراتب از تصاویر درک شده کوچکتر است و اگر این صورتها در سلولهای مغز جایگزین شده باشد انطباق بزرگ در کوچک لازم می آید و این محال است پس آن صورت ادراکی که بهمان شکل درک می شود. یک حقیقت مجردی ( غیر مادی) دارد که در مغز مادی جای نمی گیرد و آن را روح انسانی بواسطه مغز درک می کند و او باید مجرد باشد( غیر مادی باشد).
اشکال: مغز ما تصاویر کوچکی مانند تصویرهای میکرو فیلم می گیردو سپس بوسیله فعل و انفعالات شیمیایی آنها را بزرگ می کند و نیازی به روح و تجرد آن نیست.
پاسخ: ما فعل و انفالات مغز و وسیله بودن آن را هرگز منکر نیستیم اما کلام در این است که بعد از این فعل و انفعالات آن صورت بزرگ چگونه تصور می شود و در کجا جا گرفته و منعکس می گردد؟ اگر بگوییم این تصور در مغز انسان می باشد در این صورت باید تصویری بزرگ در سلولهای مغز جای گیرد که همان انطباق بزرگ بر کوچک می باشد یعنی صورت ادراکی در عین حال که بزرگ است در جای کوچک جای گیرد و این امر محال است. بنابراین باید بگوییم: صورت ادراکی که خصوصیت ماده را ندارد و امری مجرد است بوسیله روح مجرد درک شده است.
ب-یاد آوری و باز شناسی: یکی از ویژگیهای نفسانی ما این است که پس از آنکه با پدیده ای رو برو شدیم آن را درک کرده سپس به خزانه نفس و حافظه می سپاریم لیکن می توانیم پس از گذشت زمان همان را بیاد آورده و بطور کامل تشخیص دهیم که آنچه بیاد آوردیم همان ادراک گذشته ماست بدون آنکه احساسی جدید لازم داشته باشیم و این مساله یکی از اسرار آمیزترین مسائل روحی است. اگر آن چیزی که قبل از این درک کرده ایم با آنچه که یادآوری می کنیم یکی نباشد تمام پایه های فعالیتهای اجتماعی و حقوقی و علمی که همگی مبتنی بر ادراکات است درهم فرو ریخته ومختل می گردد. هنگامی می توانیم حکم کنیم که درک شده ما در هر دو حال یکی است که معتقد باشیم ادراکات و نگهداری و یادآوری آنها همه کار روح و نفس است و از آن جهت که روح مجرد است صورتهای ادراکی را در حالات مختلف حفظ کرده و مقایسه می کند و حکم وحدت آنها را صادر می کند. اما اگر بگوییم: صورتهای ادراکی را با جای گرفتن در سلولهای مغز درک می کنیم با توجه به اینکه سلولهای مغز مادی و محکوم ویژگیهای عمومی ماده می باشند که از آن جمله تغییر پذیری است ادراکات نیز نمی توانند ثابت باشند و شخصی که خاطرات پنجاه سال قبل خود را بیاد می آورد چگونه می تواند بگوید: این همان چیزی است که قبل از این درک کرده ام؟ و حال آنکه در ظرف این مدت اعصاب و مغز او با همه محتویات مادی خود چندین بار تا آخرین جزء مادی و سلولهای آن تغییر و تبدیل یافته است.
ج) ظرفیت علمی انسان: برای اثبات تجرد روح به مساله ظرفیت علمی انسان نیز استدلال شده است. به اینگونه که انسان یک ظرفیت علمی نامحدودی دارد که هر چقدر علوم جدیدی را بیاموزد باز استعداد یادگیری بیشتری دارد. حال اگر این فراگیریها همه به این معنا باشد که معلومات پس از ورود به ذهن انسان با اشغال سلولهای مغز بر جای خود مستقر می شوند عاقبت باید این ظرف پر شود و انسان توان یادگیری اش به اتمام برسد در حالی که می بینیم با وجود محدود بودن سلولهای مغز ظرفیت علمی انسان هرگز محدود نیست و این حکایت از آن دارد که مغز فقط وسیله یا رابطی است برای انتقال معلومات به ظرف واقعی معلومات انسان که همان روح اوست. و بدلیل مجرد بودن آن روح است که هر چه معلومات جذب کند باز ظرفیت دارد و بلکه روز بروز نیز رشد یافته و اتساع آن بیشتر می گردد. در مواردی نیز که قدرت یاد گیری انسان کم می شود( ضربه- بیماری- پیری) بدلیل کند شدن این ابزار واسطه یعنی مغز است نه اینکه ظرف واقعی پر شده باشد. به همین جهت اگر باز بتوان بطرق دیگری مثل الهام الهی معلوماتی را جذب کند می تواند معلومات فراوانی به معلومات خود بیفزاید همانگونه که یک پیامبر می تواند معلومات بسیار فراوانی داشته باشد.
علاوه بر دلایل عقلی که تاکنون برای اثبات تجرد روح ذکر کردیم اگر بخواهیم بدلایل نقلی بویژه از قران کریم نیز توجه کنیم کافی است بار دیگر آیاتی را که در بحث اثبات وجود روح خاطر نشان ساختیم مرور کنیم زیرا آن آیات علاوه بر اثبات اصل وجود روح می تواند تجرد آن را نیز ثابت کند.
اصالت روح
بعد از اثبات اینکه انسان دارای دو بعد جسمانی و روحانی بوده و روح امر مجردی است این بحث مطرح می شود که انسانیت انسان به کدام یک می باشد یعنی اعمال و صفات انسانی به کدام یک نسبت واقعی دارد؟ آیا اصالت انسان به جسم و بدن اوست یا به روح اوست یا هر دو بعد او با هم شخصیت انسان را تشکیل می دهند و به او اصالت می بخشند؟
جواب: اصالت انسان بدلایل عقلی و نقلی به روح اوست. اینک شرح دلایل:
دلیل عقلی بر اصالت روح
آنچه که در ابتدای همین فصل تحت عنوان دلایل اثبات روح ذکر شد دلایل عقلی اصالت روح نیز هست که دیگرتکرار نمی شود.
عالم خواب نیز می تواند تایید خوبی بر اصالت روح باشد. در آن هنگام تعلق روح به بدن بطور کلی قطع نمی شود از این رو بدن با تعلق ضعیف روح به آن از فعالیتهای ضعیفی بر خوردار است اما خود نفس در عالم خواب با قدرتی که دارد و تا حدودی از ماده به در آمده و از محدودیت ماده خود را رهانده است گاهی کارهایی انجام می دهد که در عالم بیداری هرگز برای او ممکن نیست اطلاعاتی که می تواند در خواب از گذشته و آینده کسب کند گاه چنان حیرت انگیز است که راه هرگونه انکار را نسبت به اصالت روح سد می کند.
دلیل نقلی بر اصالت روح
از آیات بسیاری به صراحت یا اشاره می توان این حقیقت را دریافت که شخصیت و حقیقت انسان به بعد روحانی و نفسانی اوست نه جنبه جسمانی و بدن او. بعنوان نمونه قران کریم در جریان خلقت انسان می فرماید: فاذا سویته و نفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین( ص: ۷۲) هنگامی که آن را نظام بخشیدیم و از روح خود در آن دمیدیم برای او به سجده افتید.
از این آیه استفاده می شود که اصالت و کرامت انسان به روح است دلیل این مطلب نیز آن است که پس از اعطای روح به انسان شایسته سجده ملائکه شد و گرنه پیش از این مرحله نیز بدنش خلق شده بود اما شایستگی سجده فرشتگان را نداشت.
رابطه روح با بدن
از آنجا که نفس پس از موجودیت بدن ایجاد می شود- بنابر گفته مشهور حکمای الهی- علوم و معرف از ذاتیات وجود او نیست. پس در کسب معارف و علوم احتیاج بوسیله و ابزار دارد تا بتواند به کمال مطلق برسد و وسیله ی او در این راه جهازات بدن مادی می باشد. به بیان روشن تر روح با تعلقش به بدن و با به کار بردن قوای مادی آن و از راه محسوساتی که بوسیله حواس پنجگانه بینایی- شنوایی- بویایی- چشایی و لامسه- ادراک و احساس می کند به مجهولاتی پی می برد که قبل از آن به آنها آگاه نبود. این معنی با قطع ارتباط حواس با جهان خارج و جدایی روح از بدن ( بعد از مرگ) بخوبی روشن می شود.
در عین حال که روح با کمک جوارح بدن به کمال و رشد می رسد بدن را نیز تدبیر می کند و او را مورد تربیت و رشد قرار می دهد. البته گمان نشود که روح داخل در بدن و یا خارج از آن است زیرا زمان و مکان برای موجود مجرد معنی ندارد بلکه رابطه اش رابطه تعلقی است که احاطه به بدن دارد یعنی در عین حال که در هر عضوی سریان و جریان دارد محدود به آن عضو هم نیست و سریان و جریانش نیز مادی نیست همچنانکه امام صادق ع فرمود: ان الارواح لا تمازج البدن ولا تواکله و انما هی کلل للبدن محیطه به– همانا روحها با بدن آمیخته- ممزوج و متکی بر آن نیستند بلکه حالتی است که بر بدن تسلط دارد.
منابع : (۱) معارف قران مصباح یزدی (۲) احوال النفس ابن سیناص۱۸۴ (۳) نهایه الحکمه علامه طباطبایی ص ۲۳۶ (۴) تفسیر روح المعانی آلوسی ج۱۵ص۱۴۳ (۵) التفسیر الکبیر ج۲۱ص۴۴(۶) پسیکولوژی تقی ارانیص۹و۳۱ (۷) نهایه الحکمه ص۲۳۹ وص۲۱۳حاشیه مصباح ص۳۵۴ (۸) معاد ص۱۶۳و۱۶۵( ۹) مبدا و معاد صدرالمتالهین ص۳۸۲و۳۸۳ و اسفار ج۹ص ۱۸۶ (۱۰) بحارالانوارج۶۱ص۴۰
توضیح: تجرد در لغت بمعنای برهنه بودن است و در اصطلاح فلسفه بر کنار بودن شیء از خواص ماده مانند تقسیم پذیری و تغییر و تحول و مانند آنهاست.
التماس دعا: تحقیق و تنظیم حسین شاهد خطیبی
کلمات کلیدی :انسان شناسی