ماه کامل بود. فقط زن وبچه ای که در بغل
او بود در کوچه بودند.زن به دم در خونه ای
که می رسید می ایستاد و خونه را به دقت
نگاه می کرد و دوباره به راه خود ادامه می داد .
غصه در چشمانش موج می زد . به آسمان نگاه
کرد حس کرد آسمان نگاهش می کند،از خودش
متنفر شده بود . فقط چند خونه ی دیگر باقی مانده
است. دم در خونه ای ایستاد به خونه نگاه کرد .با خودش
گفت اگر پول داشتم این کار را نمی کردم.گونه هایش
خیس شده بود.صورتش را نزدیک بچه برد وبوسش
کرد. بچه هم گونه هایش خیس شده بود . او را روی
زمین گذاشت .و با قدم های سست به
راه خود ادامه داد.وسط راه ایستاد. صورتش را
برگردوند .بچه دیده می شد. دوباره به
آسمان نگاه کرد از آسمان ستاره می بارید. به
خودش گفت :نکند کسی پیدایش نکند .
نکند افراد این خونه باهاش بد رفتاری
کنند.نکند،نکند،نکند.تصمیم خودش را گرفت
برگشت بچه را بلند کرد ورفت در راه به آسمان
نگاه کرد،و حس کرد آسمان بهش لبخند زده.زن
دیگر از خودش متنفر نبود. آسمان این
راز را به ستاره ای درخشان تبدیل کرد.
کلمات کلیدی :داستان