یک شب تابستانی بود. ماه پشت ابرها پنهان شده بود.
مثل همیشه با آن لباس نارنجی رنگ و
جاروی بلندش، تنها بر ابتدای خیابان بی انتها ایستاده بود
شروع به جارو کشیدن کرد هر چند دقیقه می ایستاد و کمر
خود را می گرفت ودوباره شروع به کار می کرد.
نگاهی به آسمان کرد. حس کرد کسی از آسمان نگاهش می کند و
به او لبخند زده است.چند دقیقه هست باران می بارد و
خیابان تمیز شده است . رفتگر چشمانش را به خیابان
دوخته بود و گریه می کرد .دوباره نگاهی به آسمان کرد
چند لحظه سکوت همه جا را فرا گرفت و بعد
هر دویشان با همدیگر خنیدند . رفتگر فهمیده بود که
دیگر هیچ وقت تنها نمی ماند...
کلمات کلیدی :داستان