گوشه ی امام زاده نشسته بود. سرش
روی زانوهاش قرار داشت
و گریه می کرد. سرش را بلند کرد همه
رفته بودند و او تنها
درامام زاده بود .بلند شد و ضریح را گرفت.
دیگر گریه نمی کرد
فقط زیر لب حرف می زد . از
ضریح پارچه سبز
رنگی باز کرد و با خودش برد. چند سال
بعد دوباره زن برگشت
ولی این بار تنها نبود با یک پسر بچه آمده بود. روی
دست راست پسرک پارچه
سبز رنگی به چشم می خورد.پارچه را از دست
پسر باز کرد و دوباره
به ضریح بست . به اطراف
نگاهی کرد سر جایش
یک زن سرش را روی زانوهایش گذاشته
بود و گریه می کرد.زن
لبخندی زد و با بچه اش از امام زاده خارج شد..
من به معجزه اعتقاد دارم
کلمات کلیدی :داستان