-عزیزم داشتیم درباره ی چی حرف می زدیم؟
زن کتابچه ی خاطراتش را داخل کشو ی کابینت گذاشت.
از آشپز خانه بیرون آمد.روبروی مرد ایستاد.
با مهربانی گفت:دلم می خواد از اولش برام تعریف کنی.
مرد چند لحظه ایی به چهره ی او خیره ماند و سپس گفت:اون گل خشکیده رو من
از لای دفتر خاطراتت برداشته بودم
زن لبخندی زد و گفت:ممنونم که اون رو دوباره سر جاش گذاشتی!
کلمات کلیدی :داستان