یه روزی عشق و محبت و فضولی و دیونگی داشتن با هم قایم موشک بازی میکردن.
نوبت دیونگی بود که چشاشو ببنده تا بقیه قایم بشن. اون همه رو پیدا کرد اما
هر چی گشت خبری از عشق نبود.فضولی متوجه شد عشق پشت یه بوته گل سرخ
قایم شده دیونگی رو خبر کرد دیونگی هم یه خار بزرگ برداشت و توی بوته گل سرخ
فرو کرد که ناگهان فریاد عشق به هوا رفت همه به طرفش دویدن و دیدن که عشق
چشاش کور شده. دیونگی که خودشو مقصر می دونست تصمیم گرفت برای همیشه
عشقو همراهی کنه تا شاید مقداری از احساس گناهش کم بشه.
از اون روز به بعد هر وقت عشق به سراغ کسی میره چون کوره دیونگی راهنماشه.
کلمات کلیدی :داستان