من وپنجره و جمعه دست در دست انتظار، پشت حوصله ی باغ بیدار نشسته ایم تا مبادا روزی که می آیی خواب به سراغمان بیاید! راستی برای چندمین بار شکوفه های بهار نارنج دلم به شوق آمدنت شکوفا شدند و در خزان نیامدنت بر زمین ریختند، پس کی می آیی ؟ وقتی اشک میهمان آسمان چشمان من می شود در عصر نیامدنت، می فهمم که هنوز باید شمع روشن کنم . آخر تا چند جمعه ی دیگر می توانم تاب بیاورم نیامدنت را؟ شمع دلم آب شد، پس کی می آیی عزیز همیشه و هنوز من؟ شاید این جمعه بیاید و..............