پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

..
منوي اصلي
لينکهاي سريع

موضوعات

عمومی(۱٢٢)

همسران(۱۱٠)

ترفند کامپیوتر(٩٥)

داستان(٩٢)

مذهبی(۸۳)

عشق(٥٥)

ورود آقایان ممنوع(٤٠)

برنامه موبایل(٢٩)

کتاب(٢۸)

پزشکی(۱۳)

انسان شناسی(۱۳)

آموزش(۱۱)

ماه رمضان(۱٠)

خود شناسی(۱٠)

رابطه با جنس مخالف(٩)

اس ام اس(۸)

عکسهای دیدنی(۸)

ماه مبارک رمضان(٧)

آموزش آشپزی(٦)

مادر(٦)

ترفند موبایل(٦)

همسرداری(٦)

بازی موبایل(٦)

عکس و اس ام اس(٦)

انتظار ظهور(٥)

برنامه کامپیوتر(٥)

جنس مخالف(٥)

زندگی بزرگان(٥)

دعا و نیایش(٥)

روابط زناشویی(٤)

قران(٤)

طالع بینی(٤)

حقیقتی نامریی(٤)

انسان سناسی(٤)

راز مردان(٤)

رازهای جوانی(۳)

راه کار زندگی(۳)

برسی موبایل(۳)

نیمه شعبان(۳)

زنگ تفریح(۳)

اعتماد بنفس(۳)

تست هوش(۳)

برترینهای راک(۳)

آموزش وبلاگ نویسی(۳)

بهشت(۳)

ایرانسل(۳)

طنز(۳)

خوراکیها(۳)

مسائل جنسی(٢)

کد جاوا(٢)

شب قدر(٢)

جنگ تحمیلی(٢)

زنانه(٢)

هک(٢)

اس ام اس نیمه شعبان(٢)

مردانه(٢)

عید مبعث(٢)

شبهای قدر(٢)

اس ام اس ماه رمضان(٢)

زندگی نامه(٢)

روابط جنسی سالم(٢)

wwwrefahiir(٢)

جام جهانی فوتبال 2010(٢)

جمعه وانتظار(٢)

کدهای سیم کارت(٢)

دانستنیهای(٢)

جدول زمان بندی فوتبال2010(٢)

زنان نیمه برهنه(٢)

شوهرداری(٢)

احیا وشب زنده داری(٢)

جمعه دیدار(٢)

جدول زمان بندی بازیهای فوتبال2010(٢)

خریدکارت شارژ(٢)

قران و پندها(٢)

بهشت جاودان ما(٢)

شبهای تنهایی(۱)

شیفتگان سعادت(۱)

هدف از زندگی(۱)

خالق انسان(۱)

شبهای دعا(۱)

میدونماما(۱)

سعادتمندی(۱)

جدول کامل پخش زنده بازیهای فوتبال 2010آفریقای جنوب(۱)

شاهدان عذاب قبر(۱)

شعر عید فطر(۱)

علی(ع)در جوانی(۱)

راه سعادت(۱)

wwwncrir(۱)

ثبت حساب خانوار(۱)

دریافت یارانه(۱)

حفاضت از مرزهای ایران اسلامی(۱)

سوابق جنگ ایران و عراق(۱)

شروع مدارس(۱)

پسر شرور(۱)

فوائد خواب(۱)

پوشش و عفاف(۱)

سامانه اعلام حساب خانوار(۱)

متن کارت عروسی(۱)

روزه در اسلام(۱)

فوائد روزه(۱)

روزه وادیان(۱)

رمضان وشیطان(۱)

شارژهمراه اول(۱)

دیکشنری قدرتمند فارسی به انگلیسی(۱)

دیکشنری قدرتمند(۱)

ثبت شماره حساب برای دریافت یارانه(۱)

irancel(۱)

طرح طلایی ایرانسل(۱)

دماغ بزرگ(۱)

http://wwwmciir/web/guest/home(۱)

مبعث رسول(ص)(۱)

http://persianblogir(۱)

ایمپلت(۱)

فرزندخواندگی(۱)

مفهوم عید(۱)

دانستنیهای عید(۱)

هارد به رم(۱)

امضاء نامه ها در جیمیل(۱)

ویندوز سخنگو(۱)

مودم وایرلس(۱)

روابط همسران(۱)

شماره خوشه(۱)

مرکز آمار(۱)

طرح یارانه(۱)

فقط اس ام اس(۱)

شماره حساب شبا(۱)

دریافت شبا(۱)

شبا چیست؟(۱)

کارایی شبا(۱)

شماره تلفن بانک بانکها(۱)

تماس با بانک(۱)

مجموعه تلفن بانک(۱)

آخرین جمعه(۱)

شارژایرانسل(۱)

میلاد فاطمه زهرا(س)(۱)

دانلود نرم افزارفوتبال 2010(۱)

پرداخت یارانه(۱)

نرم افزار نوکیا ان97و5800(۱)

بازی نوکیاان97و5800(۱)

جدیدترین نرم افزارها و بازیهای نوکیا(۱)

نوکیا ان 97و5800(۱)

استخاره فال(۱)

ارور مودم(۱)

عید سال(۱)

محرم وعاشورا(۱)

محرم وحسین(۱)

ipad2(۱)

روزاول مدرسه(۱)

خداروشکر(۱)

کارو تلاش(۱)

داستان مدرسه(۱)

قصه باران(۱)

بارانیم(۱)

مدیرخوب(۱)

مدیریت خوب(۱)

ویژگی مدیریت(۱)

جیلبریک آی پد2(۱)

iphone ipad(۱)

ایملها راپاک کنیم(۱)

ایملهای تبلیغاتی(۱)

زندگی إمامان(۱)

هک کردن بانکها(۱)

کارتهاى هک شده(۱)

لیست کارت های بانکی هک شده(۱)

هنرمندان از یادرفته(۱)

بازیگر سینما سینما و هنرمند ان(۱)

سالگرد پوپک گلدره(۱)

تست ذهنی جالب(۱)

سنجش جالب هوش(۱)

ثواب قران(۱)

config کردن مودم(۱)

کانفیگ کردن مودم(۱)

بی انتهایی لطف وکرم خداوند(۱)

جبران نمازهای فوت شده(۱)

نمازی برای جبران نمازهای قضا(۱)

نماز اخرین جمعه رمضان کریم(۱)

رمضان و شب قدر(۱)

فضیلتهای شب قدر(۱)

اهداف فارسی وان(۱)

فارسی وانfarsi 1(۱)

farsi 1(۱)

مردان بهشتی(۱)

پرشین بلاگ(۱)

انتقال اعتبار ایرانسل(۱)

همراه اول(۱)

آموزش کامپیوتر(۱)

هک موبایل(۱)

روز مادر(۱)

افزایش سرعت سیستم(۱)

آموزش هک(۱)

خلیج فارس(۱)

روز زن(۱)

حدیث روزه(۱)

لوازم آرایشی(۱)

دندان پزشکی(۱)

اعمال شب قدر(۱)

تلفن بانک(۱)

هفته دفاع مقدس(۱)

حقیقت شب قدر(۱)

تبریک عید فطر(۱)

عیدفطر(۱)

عید فطر مبارک(۱)

خریداینترنتی(۱)

کودک آزاری(۱)

آزادی زنان(۱)

تقویت حافظه(۱)

شیاطین(۱)

تلخ و شیرین(۱)

کارت عروسی(۱)

پوپک گلدره(۱)

تبریک نیمه شعبان(۱)

عذاب قبر(۱)

کار و تلاش(۱)

farsi1(۱)

آغاز سال تحصیلی(۱)

بانک رفا(۱)

آفرینش انسان(۱)

شکر خدا(۱)

اس ام اس بدون شماره(۱)

لاف زدن(۱)

خاطرات مدرسه(۱)

جبر و اختیار(۱)

شارژرایگان ایرانسل(۱)

برقراری ارتباط(۱)

فرش ایرانی(۱)

همراه بانک(۱)

نرم افزار هک(۱)

بارون بارون(۱)

خلقت انسان(۱)

حمله با بلوتوث(۱)

حافظه رم چیست؟(۱)

باب مارلی(۱)

سلطان راک(۱)

جوانان(۱)

آمار(۱)

وبلاگ(۱)

محرم(۱)

باران(۱)

بیوگرافی(۱)

ماه محرم(۱)

مدیریت(۱)

جنگ ایران و عراق(۱)

مدرسه(۱)

روانشناسی(۱)

ویندوز(۱)

حجاب(۱)

ستاره شناسی(۱)

نجوم(۱)

حضرت علی (ع)(۱)

عمل بینی(۱)

توبه(۱)

حقوق زنان(۱)

دست دادن(۱)

اس ام اس جدید(۱)

عقد موقت(۱)

خوزستان(۱)

شبهای مهتابی(۱)

امام حسن(ع)(۱)

طلاق(۱)

آداب معاشرت(۱)

پیام سال نو(۱)

تبریک سال نو(۱)

اختیار(۱)

تبریک عید(۱)

سال نو(۱)

آبادان(۱)

گناه(۱)

افسردگی(۱)

زن در اسلام(۱)

خلیج همیشه فارس(۱)

کد مخفی(۱)

هکرها(۱)

اوقات شرعی(۱)

apple(۱)

برنامه کامپیوتر(۱)

افزایش سرعت اینترنت(۱)

persian gulf(۱)

کد ایرانسل(۱)

طالع بینی شخصی(۱)

عاقبت بخیری(۱)

آرشيو ماهانه
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸

لينک دوستان

حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ
دختر ایرانی در قرن بیست و یک
گاهی به آسمان نگاه کن
زن ومرد دو عاشق اللهی
دختر پسرهای بهشتی
خاطرات کوچکی بزرگ
بهترینها برای بهترینها
الله سلطان یکتاست
هرچی تو بخوایی
دوست من سلام
بخوان و لذت ببر
نسرین هاشمی
قصه های بیرنگ
عاشق همه خوبا
بار امانت آسمان
پیشی ایرونی
رازهای هستی
لبخند ایرانی
آنچه هستم
محسن یگانه
بانوی شبگرد
دنیا دو روزه
شعروادبیات
تفریح سرا
بادبادک باز
طلوع باران
بهووووونه
جن گیران
دکترآینده
دنیای زیبا
درخت انار
عاشقانه
پسر تنها
اورانوس
نارنجی
شکرانه
شادی
سیما
صبا ن



لوگوی دوستان


تبليغات





چند داستان جالب

زیباترین قلب

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعیت زیادی جمع شدند. قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تا کنون دیده اند. مرد جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود پرداخت. ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید اما پر از زخم بود. قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نکرده بودند برای همین گوشه هایی دندانه دندانه در آن دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آن را پر نکرده بود.مردم که به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود می ‌گفتند که چطور او ادعا می کند که زیباترین قلب را دارد!!!
مرد جوان به پیر مرد اشاره کرد و گفت تو حتما شوخی می کنی! قلب خود را با قلب من مقایسه کن. قلب تو فقط مشتی زخم و بریدگی و خراش است.
پیر مرد گفت:درست است.قلب تو سالم به نظر می رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمی کنم. هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام، من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه‌ ای بخشیده شده قرار داده ام،اما چون این دو عین هم نبوده‌اند گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم وجود دارد که برایم عزیزند، چرا که یاد آور عشق میان دو انسان هستند.
بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام اما آنها چیزی از قلبشان را به من نداده اند، اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه درد آور هستند اما یاد آور عشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها هم روزی باز گردند و این شیارهای عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند، پس حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟
مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیر مرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم کرد. پیر مرد آن را گرفت و در گوشه ای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت.
مرد جوان به قلبش نگاه کرد. دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود، زیرا که عشق از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود.

 

یاد بگیریم به دیگران قوت قلب بدهیم

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعتها با یکدیگر صحبت میکردند. از همسر،خانواده،خانه،سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف میزدند. هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره میدید برای هم اتاقیش توصیف میکرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون جانی تازه میگرفت. این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا میکردند و کودکان با قایقهای تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده میشد. همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف میکرد.
هم اتاقی اش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد. روزها و هفته ها سپری شد. یک روز صبح پرستاری که برای شستشوی آنها آب آورده بود جسم بیجان مرد کنار پنجره را دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد. آن مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیاندازد. بالاخره او میتوانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند. در عین ناباوری او با یک دیوار مواجه شد. مرد پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار میکرده چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف کند؟
پرستارپاسخ داد: شاید او میخواسته به تو قوت قلب بدهد.
آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمیتوانست دیوار را ببیند.


زیباترین قلب

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعیت زیادی جمع شدند. قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تا کنون دیده اند. مرد جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود پرداخت. ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید اما پر از زخم بود. قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نکرده بودند برای همین گوشه هایی دندانه دندانه در آن دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آن را پر نکرده بود.مردم که به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود می ‌گفتند که چطور او ادعا می کند که زیباترین قلب را دارد!!!
مرد جوان به پیر مرد اشاره کرد و گفت تو حتما شوخی می کنی! قلب خود را با قلب من مقایسه کن. قلب تو فقط مشتی زخم و بریدگی و خراش است.
پیر مرد گفت:درست است.قلب تو سالم به نظر می رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمی کنم. هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام، من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه‌ ای بخشیده شده قرار داده ام،اما چون این دو عین هم نبوده‌اند گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم وجود دارد که برایم عزیزند، چرا که یاد آور عشق میان دو انسان هستند.
بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام اما آنها چیزی از قلبشان را به من نداده اند، اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه درد آور هستند اما یاد آور عشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها هم روزی باز گردند و این شیارهای عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند، پس حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟
مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیر مرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم کرد. پیر مرد آن را گرفت و در گوشه ای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت.
مرد جوان به قلبش نگاه کرد. دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود، زیرا که عشق از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود.

 

یاد بگیریم به دیگران قوت قلب بدهیم

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعتها با یکدیگر صحبت میکردند. از همسر،خانواده،خانه،سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف میزدند. هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره میدید برای هم اتاقیش توصیف میکرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون جانی تازه میگرفت. این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا میکردند و کودکان با قایقهای تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده میشد. همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف میکرد.
هم اتاقی اش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد. روزها و هفته ها سپری شد. یک روز صبح پرستاری که برای شستشوی آنها آب آورده بود جسم بیجان مرد کنار پنجره را دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد. آن مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیاندازد. بالاخره او میتوانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند. در عین ناباوری او با یک دیوار مواجه شد. مرد پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار میکرده چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف کند؟
پرستارپاسخ داد: شاید او میخواسته به تو قوت قلب بدهد.
آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمیتوانست دیوار را ببیند.

 

مرد آهنگر

لاینل واترمن، داستان آهنگری را میگوید که پس از گذراندن جوانی پر شر و شور تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، چیزی درست به نظر نمی آمد. حتی مشکلاتش مدام بیشتر میشد. یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود، از وضعیت دشوارش مطلع شد. گفت :" واقعاً عجیب است، درست بعد از اینکه تصمیم گرفتی مرد خداترسی شوی، زندگی ات بد تر شده. نمیخواهم ایمانت را ضعیف کنم، اما با وجود تمام تلاش هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده."
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد: او هم بار ها همین فکر را کرده بود و نفهمیده بود چه بر سر زندگی اش آمده. اما نمیخواست دوستش را بی پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن، و سرانجام پاسخی را که میخواست یافت. این پاسخ آهنگر بود:
"در این کارگاه، فولاد خام برایم میاورند و باید از آن شمشیری بسازم. میدانی چطور این کار را میکنم؟
اول تکه فولاد را به اندازه جهنم حرارت میدهم تا سرخ شود.
بعد با بی رحمی، سنگین ترین پتک را بر میدارم و پشت سر هم به آن ضربه میزانم، تا اینکه فولاد، شکلی را بگیرد که میخواهم .
بعد آن را در تشت آب سرد فرو میکنم، و تمام این کارگاه را بخار آب میگیرد.
فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله میکند و رنج میبرد.
باید این کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست یابم. یک بار کافی نیست"
آهنگر مدتی سکوت کرد، سیگاری روشن کرد و ادامه داد:
"گاهی فولادی که به دستم میرسد، نمیتواند تاب این عمل را بیاورد.
حرارت، ضربات پتک و آب سرد، تمامش را ترک می اندازد.
میدانم از این فولاد هرگز تیغه شمشیر مناسبی در نخواهد آمد"
باز مکث کرد و بعد ادامه داد:
"میدانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو میبرد.
ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده پذیرفته ام
و گاهی به شدت احساس سرما میکنم
انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج میبرد.
اما تنها چیزی که میخواهم این است:
خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو میخواهی، به خود بگیرم.
با هر روشی که می پسندی، ادامه بده،
هر مدت که لازم است، ادامه بده،
اما هرگز مرا به کوه فولاد های بی فایده پرتاب نکن!" 

 

به اندازه فاصله زانو تا زمین

روزی دو مرد جوان نزد شیوانا آمدند و از او پرسیدند:
" فاصله بین دچار یک مشکل شدن تا راه حل یافتن برای حل مشکل چقدراست؟"
شیوانا اندکی تامل کرد و گفت:
"فاصله مشکل یک فرد و راه نجات او از آن مشکل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است!"
آن دو مرد جوان گیج و آشفته از نزد شیوانا بیرون آمدند و در بیرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند.
اولی گفت:" من مطمئنم منظور استاد معرفت این بوده است که باید به جای روی زمین نشستن از جا برخاست و شخصا برای مشکل راه حلی پیدا کرد. با یک جا نشینی و زانوی غم در آغوش گرفتن هیچ مشکلی حل نمی شود. "
دومی کمی فکر کرد و گفت:" اما اندرزهای پیران معرفت معمولا بار معنایی عمیق تری دارند و به این راحتی قابل بیان نیستند. آنچه تو می گویی هزاران سال است که بر زبان همه جاری است و همه آن را می دانند. شیوانا منظور دیگری داشت."
آندو تصمیم گرفتن نزد شیوانا بازگردند و از خود او معنای جمله اش را بپرسند. شیوانا با دیدن مجدد دو جوان لبخندی زد و گفت:
" وقتی یک انسان دچار مشکل می شود. باید ابتدا خود را به نقطه صفر برساند. نقطه صفر وقتی است که انسان در مقابل کائنات و خالق هستی زانو می زند و از او مدد می جوید. بعد از این نقطه صفر است که فرد می تواند برپا خیزد و با اعتماد به همراهی کائنات دست به عمل زند. بدون این اعتماد و توکل برای هیچ مشکلی راه حل پیدا نخواهد شد.
باز هم می گویم فاصله بین مشکلی که یک انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بین زانوی او و زمینی است که بر آن ایستاده است!"

 

داستان طنز شکارچی!!!

یه پیرمرد 80 ساله میره پیش دکترش برای چک آپ. دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:"هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دخترخانم 25 ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه. نظر شما چیه دکتر؟ "
دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب... بذار یه داستان برات تعریف کنم. من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده. یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل. همینطور که میرفته جلو یکدفعه از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش. شکارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و ..... بنگ! پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین!

پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره! حتما" یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده! دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا" منظور منم همین بود!
نتیجه اخلاقی: هیچوقت در مورد اتفاقی که مطمئن نیستی نتیجه کار خودته ادعا نداشته باش.


کینه


معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند. در کیسه بعضی ها 2 ، بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود. معلم به بچه ها گفت: تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.  روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده. به علاوه، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند. معلم از بچه ها پرسید: از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند. آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی، این چنین توضیح داد:
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید. بوی بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید.
حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید:
پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟



پایان نامه خرگوش

یک روز آفتابی، خرگوشی خارج از لانه خود به جدیت هرچه تمام در حال تایپ بود. در همین حین، یک روباه او را دید.

روباه: خرگوش داری چیکار می کنی؟
خرگوش: دارم پایان نامه می نویسم.
روباه: جالبه، حالا موضوع پایان نامت چی هست؟
خرگوش: من در مورد اینکه یک خرگوش چطور می تونه یک روباه رو بخوره، دارم مطلب می نویسم.
روباه: احمقانه است، هر کسی می دونه که خرگوش ها، روباه نمی خورند.
خرگوش: مطمئن باش که می تونند، من می تونم این رو بهت ثابت کنم، دنبال من بیا.
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتی خرگوش به تنهایی از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد. در همین حال، گرگی از آنجا رد می شد.
گرگ: خرگوش این چیه داری می نویسی؟
خرگوش: من دارم روی پایان نامم که یک خرگوش چطور می تونه یک گرگ رو بخوره، کار می کنم.
گرگ: تو که تصمیم نداری این مزخرفات رو چاپ کنی؟
خرگوش: مساله ای نیست، می خواهی بهت ثابت کنم؟
بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند. خرگوش پس از مدتی به تنهایی برگشت و به کار خود ادامه داد.
حال ببینیم در لانه خرگوش چه خبره. در لانه خرگوش، در یک گوشه موها و استخوان های روباه و در گوشه ای دیگر موها و استخوان های گرگ ریخته بود. در گوشه دیگر لانه، شیر قوی هیکلی در حال تمیز کردن دهان خود بود.

نتیجه

هیچ مهم نیست که موضوع پایان نامه چه باشد

هیچ مهم نیست که شما اطلاعات بدرد بخوری در مورد پایان نامه تان داشته باشید

آن چیزی که مهم است این است که استاد راهنمای شما کیست؟!!!!

 


سفر خدا به زمین

روزی خداوند تصمیم می گیرد که بیاید روی زمین تا ببیند بندگانش چه می گویند و چه می کنند. آمد بر زمین تا رسید به بیابانی که اسب سواری گله گاو بزرگی را به چرا برده بود و سخت در تلاش بود که مواظب تمام گاوهایش باشد. خداوند از آن سوار پرسید تو کیستی و اینجا کجاست؟ سوار گفت اینجا امریکاست و من یک گله دار هستم که برای تامین زندگی ام این همه گاو را به تنهائی به چرا آورده ام. خداوند گفت بنده من؛ من خدای تو ام اگر آرزویی داری بگو تا برایت برآورده کنم. تنها همین یک بار است که چنین فرصتی را به تو می دهم. گله دار گفت ای خدای من، آرزو دارم که پول دار شوم، یک رنچ و مزرعه بزرگ داشته باشم با ده هزار راس گاو و گوسفند و هزاران اسب؛ دلم می خواهد چند اتوموبیل لیموزین بزرگ داشته باشم، بتوانم کار کنم و هر روز زندگی ام را بزرگتر کنم و با خانواده ام خوشبخت زندگی کنم. خداوند گفت می بینم که مرد زحمت کش و با انگیزه ای هستی بنابراین آرزویت را بر آورده می کنم. خدواند آنچه را که گله دار در آرزویش بود به او داد و به سفر خود ادامه داد.

رفت و رفت تا رسید به شهری بزرگ. در میخانه ای مردی مست با جامی شراب و غرق در خیال خود نشسته بود. خداوند به او گفت بنده من اینجا کجاست؟ تو چرا انقدر مغموم نشسته ای، تو را چه می شود؟ او لبخندی زد و گفت خدای من اینجا عروس شهرهای جهان، پاریس است و من هم عاشقی هستم که مست و خراب عشق و شرابم و به تنهائی خود می گریم. خداوند گفت ای عاشق دلخسته بگو چه آرزویی داری بلکه بر آورده اش کنم. عاشق پاریسی گفت ای خداواندا مرا به وصال عشقم برسان اما در عین حال به من لذت زندگی اعطا کن. دلم می خواهد زندگی خوبی داشته باشم، خوش باشم و بهترین شراب را بنوشم و موسیقی را گوش دهم و بهترین غذاها را بخورم و خلاصه در کنار معشوقم از زندگی ام نهایت لذت را ببرم. خداوند به بنده عاشق پیشه اش وصال عشق و زندگی خوشی را عطا کرد و رفت.

رفت و رفت... تا رسید به بیابان برهوتی که تنها گاه به گاه کپری در آن به چشم می خورد که در آن ژنده پوشی نشسته و یا خوابیده بود. خداوند فرود آمد و از یکی از کپر نشینان پرسید بنده من اینجا کجاست تو چرا انقدر بدبختی؟ کپر نشین نگاهی کرد و گفت اینجا ایرانه. در ضمن من اصلا هم بدبخت نیستم خیلی هم خوبم و هیچ ناراحتی هم ندارم.
خداوند گفت بنده من چه نشسته ای که نمی دانی که چقدر وضعت خراب است. دلم برایت سوخت بگو چه آرزویی داری تا آنرا برآورده کنم. کپر نشین فکری کرد و با غرور گفت نه! من هیچ آرزویی ندارم. همین که هستم خوبم. خداوند دوباره گفت این آخرین فرصت توست اگر خواسته ای داری بگو شاید کمکت کنم. کپرنشین دوباره فکری کرد و ناگهان برقی در چشمانش درخشید و گفت می دانی در واقع برای خودم هیچ آرزویی ندارم. اما یک خواسته دارم که اگرآنرا برآورده اش کنی خیلی خوشحال می شوم.  ببین آن طرف؛ چند فرسخی اینجا یک کپرنشین دیگری هست که در چادرش یک بز نگاه می دارد و با آن بزش خیلی خوش است اگر می خواهی برای من کاری کنی لطفا بز او را بکش!

 

شاهزاده خوش بخت

روزی روزگاری درزمان های بسیارقدیم درشهری دور در بالای تپه ای بلند مجسمه ای بود. لباس مجسمه از تکه های طلا بود و به جای چشمهای آن، دو دانه زمرد بزرگ کار گذاشته بودند روی دسته شمشیرش هم یک یاقوت درشت می درخشید. شبی ازشبهای اوایل زمستان پرستویی که از دوستانش عقب مانده بود خسته و مانده به آن شهر رسید. مجسمه را دید و خودش را به آن رساند تا کنار پایش بخوابد. اما هنوز چشمهایش گرم نشده بود که چند قطره آب روی بالهایش چکید. پرستو به آسمان نگاه کرد ولی ابری ندید. وقتی به بالای سر خود نگاه کرد متوجه شد که این قطره های آب اشکهای مجسمه است.
پرستو بر شانه مجسمه نشست و گفت: توکی هستی؟ چراگریه می کنی؟
مجسمه گفت: به من شاهزاده خوشبخت می گویند.
بعد از مردنم مردم مجسمه ی مرا از طلا وجواهر ساختند و روی این تپه گذاشتند.
تا وقتی زنده بودم از چیزی خبر نداشتم اما حالا همه چیز را میبینم و از درد همه باخبر میشوم.
من از دیدن گرفتاریهای مردم خیلی غصه می خورم اما کاری ازدستم برنمی آید.
همین حالا آن دورها مادری را می بینم که در کنار بچه مریض خود اشک میریزد.
این زن بی چاره با این که هر روز لباس میدوزد و کارمی کند آن قدر پول ندارد که برای فرزند خود دارو بخرد. راستی تو بیا و یاقوت شمشیر مرا برای او ببر.
پرستو گفت:«با این که خیلی خسته ام و فردا هم راه درازی در پیش دارم این کار را برای تو می کنم.»
آن گاه پر زنان رفت و یاقوت را برای بچه بیمار برد.
صبح روز بعد پرستو به مجسمه گفت:«من دیگر باید به دنبال دوستانم بروم.»
اما شاهزاده خوش بخت گفت: یک شب دیگر هم پیش من بمان.
پیرمردی را میبینم که نه غذا دارد و نه آتشی که خود را گرم کند.
تو می توانی زمرد یکی از چشم های مرا برای او ببری.
پرستوی مهربان قبول کرد و یکشب دیگر هم پیش شاهزاده خوش بخت ماند. اما صبح روز بعد وقتی می خواست با شاهزاده خدا حافظی کند، او باز هم التماس کرد و گفت : ای پرستوی کوچولو فقط یک شب دیگر این جا بمان.
چشم دیگر مرا هم برای دخترکی ببر که در این دنیا هیچ کس را ندارد.
او این روز ها سخت گرسنه و تنهاست. پرستو گفت:
امّا اگر این چشمت را هم ببخشی کور می شوی و دیگر نمی توانی مردم شهر را بینی.
شاهزا ده خوش بخت گفت : امّا من راضی هستم. چون جان یک انسان را نجات می دهم.
پرستو زمرّد را برای دخترک فقیر برد.
وقتی برگشت. شاهزاده به او گفت:
ای پرستوی مهربان حالا زود باش پرواز کن وخودت را به دوستانت برسان.
امّا پرستو گفت: من پیش تو می مانم و از زندگی مردم این شهر برایت خبر می آورم.
از سرما هم نمی ترسم. چون کار خوبی که انجام میدهم دلم را گرم می کند.
آن سال زمستان پرستو در شهر می گشت و برای شاهزاده خبر می آورد.
هر شب هم تکّه ای از طلا های لباس مجسّمه را می کند و برای مردم فقیر می برد.
در یکی از روز های آخر زمستان که هوا کمی گرم شده بود مردم در بوستان شهر گردش می کردند.
ناگهان چشم یکی از آنان به پرستوی مرده ای افتاد که روی پای مجسّمه شاهزاده خوش بخت افتاده بود.
او نگاهی به مجسّمه کرد و از تعجّب فریادی کشید. مردم با شنیدن فریاد او دور مجسّمه جمع شدند. شاهزاده ی خوش بخت دیگر طلا و جواهری نداشت. آن وقت مردم شهر فهمیدند کمک هایی که سرتاسر زمستان به آنان می رسید از کجا بود. 

 

مادر مهربان

ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟

مادر گفت: 25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی؟ فقط خواستم بگویم تولدت مبارک. پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد. صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت... ولی مادر دیگر در این دنیا نبود.

 

اشتباه فرشتگان

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود. پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید: جاسوس می فرستید به جهنم!؟ از روزی که این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می کند و...
حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است: با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.

 

یکی از بستگان خدا

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد. در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌ که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد. پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

ناراضی

روزی سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه ی بازرگانی عبور می کرد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت : این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد از همه قدرتمند تر است.
تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور می کرد. او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد : کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قویتر می شدم! در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد.  در حال که روی تختی روان نشسته بود ، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است. او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند. پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت.  پس با خود فکر کرد که نیروی ابر از خورشید بیشتر است و تبدیل به ابری بزرگ شد. کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره ای رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که پس صخره قوی ترین چیز در دنیاست و تبدیل به آن شد. همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود.
نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!

  

امتحان پایان ترم

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود: « کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!!




کلمات کلیدی :داستان

نوشته شده توسط صادق ماهیدشتیان در ۳۱ خرداد ۱۳۸۸

نظرات ()


مطالب پيشين

کانفیگ کردن مودم
ثواب سورهای قرآن....
انواع دست دادن....!؟
چرا آبادانیها به لاف زدن معروفند...!!؟؟؟؟
تست هوش شدیداً جالب....!!؟
یادی از هنرمند مرحومه پوپک گلدره....!!؟
اطلاعات کارت های بانکی خود را تغیر دهید...
زندگی نامه امام علی النقی
فؤاید کارو تلاش
کار و تلاش در اسلام
سال ١٣٩١ به تمام هموطنان عزیز مبارک بخصوص دوستان ........
شاید من ........!!!؟؟؟؟
چگونه از شر ایملهای تبلیغاتی راحت شویم؟
بهترین هدیه به همسر چی می تونه باشه؟......
راهنمای جیلبریک

درباره



درباره :
پروفایل مدیر : صادق ماهیدشتیان


لوگوی ما



صفحات وبلاگ


نويسندگان

صادق ماهیدشتیان


آمار بازديد
» تعداد بازديدها:
» کاربر: Admin
Pagerank

صفحه اصلي | پست الکترونيک | اضافه به علاقه مندي ها | ذخيره صفحه | طراح قالب


Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by shahs
This Themplate By Theme-Designer.Com